به نام او که همیشه جاویدان اوست
دراین صفحات مقالات بسیارخوبی ازفرهنگ وتاریخ وعلوم وادبیات برای خوانندگان این وبلگ گذاشته ام .
دوستان عزیز نظریات خودتان راحتما درزیر هرمقاله برایم ارسال فرمایید ..بهنام.
تصاویری از سریال یوسف

![[تصوير: 1224524474.jpg]](http://pscnews.ir/files/gallery/1224524474.jpg)
![[تصوير: 1224524633.jpg]](http://pscnews.ir/files/gallery/1224524633.jpg)
![[تصوير: 1224525023.jpg]](http://pscnews.ir/files/gallery/1224525023.jpg)









جانوران افسانه ای در یونان باستان Chimaera ترکیبی از شیر ، بز و مار آرگوس (Argus) : آرگوس، یکی از قهرمانان اساطیر یونان است که به آرگوس مشاهده گر مشهور است. علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو Io، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود. کایمرا (Chimaera) : کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس (Typhoeus) و موجودی نیمه پری، نیمه مار به نام اکیدنا (Echidna) است و یکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی شیر و نیمی بز بوده و از دهانش آتش میریخته است. این هیولا ، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا Lycia بود و به دست مردی به نام بلروفون (Bellerophon) از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد. سایکلوپ ها (Cyclopes) : یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- میدانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سایکلوپ ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند. Cerberus سگی با سه سر اکیدنا (Echidna) : هیولای مونثی که نیمی پری و نیمی مار بود و در غاری زندگی میکرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک میکرد و هر موجودی که از آن حوالی میگذشت را میخورد. این موجود فانی اما درای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.هکتاتون کایرس (Hecatonchires) : هکتاتون کایرس به معنی “صد دست” است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها میتوانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند. غولها (Giants) : غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند و برای رسیدن به مقر آنها، بالای ک.هی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند. گورگون ها (Gorgons) : در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند. تصویر گرافیکی از Medusa مدوزا (Medusa) : مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا میکند، موجب خشم این الهه میشود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون در می آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس (Pereus) کشته میشود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق میشود بت هوشمندی سر او را از بدن جدا کند. گفته میشود که در این زمان، دو تا از موجودات افسانه ای، پگاسوس (Pegasus) و کریسائور (Chrysaor) که فرزند مدوزا و پوزئیدون بوده اند، از بدن مدوزا خارج شده اند.تایفویوس (Typhoeus) : تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج نا امیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق میشود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند میکشد. هرمس به نجات زئوس میآید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین میبرد. گفته میشود که تایفویوس زیر کوه اتنا (Etna) در سیسیل دفن شده است. سربروس (Cerberus) : سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود میداده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمین میشده است. تنها چند تن از افراد زنده موق شدند به طریقی از این سد بگزرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس (Orpheus) بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش یوریدیس (Eurydice) برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس (Eurystheus) پیشکش کند. سیرن ها (Sirens) : سیرن ها خواهرانی بودند که در بخشهای پر صخره دریا میزیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور میکشیدند. گفته میشود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس Achelous خدای طوفان بوده اند. Pegasus یا اسب بالدار پگاسوس (Pegasus) : پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون میخواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد. کریسائور (Chrysaor) : کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها میدانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا میدهد

جغرافیا به عنوان یک زمینه یادگیری در دنیای غرب از یونان و در بن اساتید یونان باستان شروع شده است این گفته به معنی ان نیست که مطالعه زمین به عنوان خانه انسان کنجکاوی او را در خارج از یونان سبب نگردیده است در سرزمین ها ی مختلف کارهای جغرافیایی زیادی انجام شده است که با خواندن بسیاری از مکتوبات تاریخی و جغرافیایی اروپاییان می توان با بسیاری از انها اشنا شد از جمله اینکه توجه زیادی به مطالعه جغرافیا در چین باستان می شده است و کاشفان چینی برای کشف اروپا بیش از انچه که اروپاییان برای رسیدن به خاور دورانجام دادندکار کرده بودند با این حال تحقیقات چینی ها بخش مهمی از جریان فکری غرب را تشکیل داده است یونانیان مانند همه مردم بدعت گذار و عاریه گیران و امانت ستانان بزرگی بودند و بیشتر چیزهایی را که در منطق و نظم در کنار هم قرار دادند در اصل از تمدن های خیلی قدیمی تر از جمله : مصری ها ، سومریان ،بابلیان ، اشوریان ، فینیقیان که با انها در تماس بودند گرفتند

جهان برزخ در مصرباستان
روح انسان پس از مرگ بعلت طلسمي که در جسد موميايي وي قرار ميدادند و يا بعلت دعاهايي که از کتاب " book of the dead" در مقبره مي نوشتند از جهان فاني به جهان برزخ و آخرت که در زيرزمين خاکي قرار داشت مسافرت مي نمود و در عبور از آخرين مرزکه در اين دو جهان وجود داشت هيچگونه ترسي بر وي عارض نمي شد و او را پس از انجام تشريفات بوسيله هورس و يا انوبيس دو خداوند عاليقدر در حضور قضاوت دادگاه واپسين حاضر ميکردند . روح انسان به آستانه دادگاه بوسه مي زد و بتالار عدل الهي وارد ميشد . اين تالار محوطه وسيعي بود که اوزيريس پادشاه جهان مردگان و نجات دهنده ارواح در انتهاي اين محوطه جاي داشت و در انتظار فرزند خود بود که از زمين خاکي مراجعت کند . در وسط تالار يک ترازوي دقيق نصب شده بود و " مات " الهه عدالت و راستي براي توزين قلب روح انسان پهلوي ترازو مي ايستاد و نزد وي هيولايي بنام " امي ميت " حاضر بود . پيکر اين هيولا طوري بود که هم در خشکي و هم در اب مي توانست زندگي کند و از بدن يک شير و يک اسب ابي و يک کرگدن ترکيب شده بود و در انتظار بود که روح مرده گناهکار شناخته شده را در کام خود فرو برد و نابود کند . دور تا دور دادگاه تحت رياست اوزيريس چهل و دو خداوند حضور داشتند و هر کدام شمشير برنده و تيز در دست داشتند و اين خدايان بعضي بشکل انسان و بعضي بشکل جانداران ديگر بودند و بمنزله مستشاران و اعضاي دادگاه بشمار مي رفتند و هر کدام مربوط به يکي از شهرهاي سرزمين مصر وظيفه مخصوص داشتند و وجدان آدمي را از جهت مخصوص مورد مطالعه و آزمايش قرار مي دادند .
روح مرده در جلسه دادرسي بدون هيچگونه ترديد مي کوشيد پرسشهاي خدايان را بعبارت منفي پاسخ دهد و هر يک از اين خدايان را در نوبت خود مخاطب مي ساخت و هر کدام را با نام و نشان مي خواند و به اين وسيله چنين وانمود ميکرد که خدايان را مي شناسد و از دادرسي ترس و هراسي ندارد و در زمين خاکي به راستي و درستي زندگي کرده و کفران نعمت و بي ديني در وي وجود نداشته است . هنگامي که نوبت به وزن و توزين مي رسيد آنوبيس و هورس دو خداوند عاليمرتبه خداي حقيقت را در يک کفه ترازو قرار ميدادند و اين خداوند بشکل يک پر از پرندگان که علامت و نشان حقيقت است نمايان مي گذشت و در کفه ديگر ترازو قلب روح آدمي جاي مي گرفت .
تات نتيجه را روي لوحه مخصوص مي نگاشت و اوزيريس وقتي دو کفه ترازو را برابر و يا قلب آدمي را سبکتر از کفه ديگر مي ديد ، حکم به نفع روح مرده صادر ميکرد و چنين مي گفت ( روح او را آزاد گذاريد هر کجا که مايل باشد برود و با خدايان و پارسايان محشور شود ). در اين هنگام بود که روح انسان در شعف و شادي بوسيله کشتي مينوي به آسمان صعود ميکرد و در اين آسمان جاودان ميشد و مختار و مجاز ميگرديد در سرزمين خدايان به کشت و زراعت بپردازد و مراقب سد ها باشد بي انکه در کار پر زحمت اجباري داشته باشد .
" روح انسان در نزد بوداييان فنا ناپذير است اما از يک قالب به قالب ديگر مي رود و در هر مرتبه پس از مرگ در آخرت بحساب خوب و بد اعمال وي رسيدگي مي شود و در اين ميان کردار نيکو هر اندازه پسنديده باشد از کيفر گناه کم نمي کند و يا عمل زشت هر چه قدر نکوهيده باشد در پاداش ثواب اثري ندارد بلکه تکليف هر گناه و يا هر ثواب جدا از يکديگر تعيين مي شود بدين ترتيب که روح انسان در آخرت قبلا کيفر گناه را مي بيند و در دوزخ به عذاب و شکنجه گرفتار ميگردد و سپس به بهشت مي رود و پاداش خوبيهاي خود را مي بيند و بعدا براي تصفيه کامل مجددا بجهان خاکي مراجعت مي کند و در اين مراجعت در قالب نوزاد ديگر متولد مي شود و در اين تولد هرگاه در زندگي سابق از گناهکاران بود در طبقه کارگرها يا "هاريجانها" و غيره وارد ميگردد و تا اخر عمر در طبقه خود مي ماند و بسختي و مشقت و بي چيزي زندگي ميکند تا روح وي تصفيه شود و هرگاه در زندگي سابق از نيکو کاران بود بشکل نوزاد در يکي از طبقات ثروتمندان و روحانيان متولد ميگردد و هرگاه از هيچکدام از اين گروها نبود و اصلاح و تصفيه نمي شد ممکن بود در جسم يکي از جانوران و يا در جسم يک جامد حلول کند . بهمين جهت است که ابوريحان بيروني در کتاب خود بتناسخ ارواح را در هند به چهار قسمت تقسيم کرده و اين چهاررا به "نسخ و مسخ و فسخ و رسخ" موسوم ساخته است .
اما عقيده بتانسخ ارواح در مصر قديم رنگ ديگري داشته و به روح انساني شامل نمي شد بلکه روح خورشيد ( آمون ) در جسم فرعون پادشاه مصر حلول ميکرد و از نزديک به حل و فصل امور انسانها مي پرداخت و اين خداوند و يا خدايان ديگر گاهي در جسم بعضي از حيوانات مثل شغال و سگ و شاهين و غيره حلول مي نمود و به اين جانوران رنگ خدايي مي داد .به همين جهت است که رفتار روحانيون مصر قديم نسبت به مجسمه هاي خدايان خود مانند رفتار با يک موجود زنده و صاحب عقل تدبير بود و همه روزه از اين خدايان مراقبت ميکردند و مايحتاج زندگي و وسايل معيشت آنان را فراهم مينمودند .
"آندره ايمار" دانشمند فرانسوي توضيحات جالبي را در کتاب خود بيان داشته است : " رفتار روحانيون مصر قديم با مجسمه خدايان خود مانند رفتار با شخصي بود که صاحب عقل و عواطف و احساسات و خواسته هاي انساني باشد . معبد خداوند در واقع خانه وي بود و گروه بسياري از روحانيون در هر معبد وظايف مراقبت را نسبت به ان خدا انجام مي دادند از آنجمله روحاني بزرگ معبد در بامداد هر روز درب اتاق خواب مجسمه خداوند را مي کوبيد و وي را از خواب بيدار مي کرد و سپس به شستشوي مجسمه و به پاک کردن صورت و چهره او مي پرداخت و لباس روزانه بر تن خداوند ميکرد و برايش انواع خوراکيها و مشروبات را مي گذارد و سپس مجسمه را روي دوش گرفته و گردش ميدادند و در اتاق ها و محل کار گردش مينمودند . اين تشريفات هنگام ظهر و شام و شب تجديد ميشد و وقت خواب لباس خواب بر تن او ميکردند و ميخوابانيدند ."
Write By : Meraj Marjani برگرفته از کتاب افسانه هاي ديني مصر باستان نوشته دکتر موسي جوان
کتيبه بيستون
اين قسمت که برگرفته از کتاب بزرگ تاريخ امپراطوري ايران نوشته آ.ت.اومستد است ، در شرح تصوير داريوش در کتيبه بيستون آمده است:
" داريوش نمونه ظريف چهره آريايي با پيشاني بلند و بيني راست ، با قامت طبيعي خود حدود 175 سانتي متر نقش شده است . بر تارک او تاج رزمي قرار دارد ، و... نوار زريني با گوهرهاي بيضي و گل ميخ ها آن را آراسته است . موي سر او بدقت مجعد شده و سبيلش بسيار مرتب رو به بالا تاب داده شده است . رداي بلندي تمام بدن او را مي پوشاند ... و در زير و در کناره ها چين خورده و امکان مي دهد که شلوار او از از پهلو ديده شود و در پائين کفشهايي بند دار به پا دارد . در دست چپ شاه کماني به زمين تکيه داده شده و دست راست به نشانه پرستش اهورا مزدا بالا رفته است ... در زير پاي چپ شاه گئومات نگون بخت افتاده و دست هاي خود را به نشانه التماس بلند کرده است . در برابر شاه ، شورشيان قرار دارند که گردنهايشان با ريسماني به هم وصل شده و دست هايشان از پشت بسته شده است . "
بقایای کاخ در شوش
جان کريس در کتاب ايران باستان خود به توصيف بناي بزرگ و پر زرق و برقي که داريوش در شوش ساخته است مي پردازد :
" يکي از اهميت هاي شوش ساختمانهايي بود که داريوش در آنجا بنا کرده بود ، در حفاريهاي اين محل صفه هايي وسيع پيدا شده اند . با شکوه ترين و تاثير گذارترين آنها کاخ آپادانا يا تالار بار و کاخ هاي وابسته به آن است که اتاق هايي پيرامون يک حياط وسيع ، به سبک بابليان ، آن را احاطه کرده است ... طرح آپادانا ... مبتني است بر يک تالار ستون دار مربع با برج هايي در چهار گوشه بنا ، در سه گوش ان رواقهايي ميان برج ها وجود دارد . ستون هاي سنگي بسيار زيبا سقف را نگه مي داشته اند و در بالاي انها دو گاو نر پشت به پشت هم نشسته اند . ... در کاخي که داريوش متصل به آپادانا ساخت قاب هاي آجري لعابي چند رنگ که احتمالا ديوارهاي حياط را مي آراسته اند وجود داشته اند . يکي از آنها يک جفت شير بالدار با سرهايي انساني را تشکيل مي دهد و در پائين آن يک صفحه بالدار وجود دارد ، و در ديگري گاردهاي سلطنتي موسوم به " هنگ جاويد " نقش شده است ."
واین هم تصاویری دیگر ازمصر
اهرام شکوهمند مصر باستان راز دیگری درخوددارند رازی به وسعت تمام تاریخ












یکی از اعتقادات قوی در میان مصریان، اعتقاد به زندگی پس از مرگ بود که شرح آن در این مطلب نمی گنجد. در اینجا تنها به ذکر این مطلب اکتفا می کنیم که ساختن اهرام بر پایه همین اعتقاد بوده است و غراعنه مصر بیش از هر چیز نگران زندگی پس از مرگ خود بوده و اهرام در واقع قصرهایی برای این زندگی دوباره آنها به شمار می آمد که با اتاقهای متعدد و لوازم مجلل آماده شده و برای فرعون خوردنی وآشامیدنی و مال و ثروت کافی در آن قرار داده میشد. هرم بزرگ جیزه نظریه دیگری نیز سازندگان هرم را کشاورزانی عنوان کرده است که به دلیل طغیان رود نیل در فاصله ماههای تیر تا آبان، به کار ساختمان میپرداختند و برای آن دستمزد میگرفتند. طغیان رود به حمل و نقل سنگهای بنا نیز کمک میکرد. این سنگها از راه دور آورده میشد و هریک حدود 2.5 تن وزن داشتند. زمان ساخته شدن هرم سالهای 2566-2589 قبل از میلاد تخمین زده شده است و بیش از 2,300,000 بلوک سنگی در آن به کار رفته و ارتفاع آن- پس از از بین رفتن 9 متر از قسمت بالای آن- در حال حاضر به 140 متر می رسد. این هرم بزرگترین و قدیمی ترین هرم جیزه به شمار می آید. خوفو یا خئوپس (فرئون سازنده هرم) هرچند که هرم بزرگ به نوعی معرف جوهره مصر باستان به شمار می آید، از دوران سلطنت فرعون سازنده آن اطلاع چندانی در دست نیست. قرنها پس از سلطنت خئوپس، هرودوت در باره او نوشته است: ” خئوپس سرزمین مصر را دچار هرنوع بدبختی ممکن کرد. او معابد را بست، تقدیم قربانی را نزد رعایای خود ممنوع اعلام کرد و آنها را وادار کرد تا بدون استثنا برایش کارگری کنند…مصریان به زحمت میتوانستند نام او را بر زبان بیاورند..و این از شدت تنفرشان بود..” نکته جالب دیگر اینکه با وجود عظمت و شکوه هرم، قایق بی نظیر تشییع جنازه و اشیای اعجاب انگیز مراسم به خاک سپاری که از خئوپس به جا مانده است، تنها تصویر موجود از چهره او یک مجسمه عاج 10 سانتی متری است این سرزمین زیبا(مصر)حکایت دارد..بهنام... 
هرم بزرگ جیزه از عجایب هفت گانه و در واقع تنها بازمانده این هفت بنای اعجاب آور جهان باستان به شمار می آید. چگونگی ساخته شدن این هرم هرگز به طور قاطع معلوم نشده است و درباره آن نظرهای مختلفی وجود دارد.بنا به گفته هرودوت، تاریخ نگار یونان باستان، بنای هرم 30 سال طول کشیده است و صد هزار برده برای ساختن آن به کار گرفته شده اند.
خوفو (Khufu) که در زبان یونانی خئوپس (Kheops) گفته میشود، دومین فرعون از سلسله چهارم فراعنه به شمار می آید و دوران سلطنتش حدود 23 یا 24 سال تخمین زده شده است. بنا به گفته هرودوت، خئوپس بر خلاف پدرش سنفرو (Sneferu) و پدربزرگش جوسر نتیریکیت (Djoser Netjeriket)، که هر دو شاهانی بخشنده و مردمدار بودند، مردی خشن و شاهی ظالم بود. او سه همسر داشت که هر یک در یکی از سه هرم کوچک دیگر دفن شده اند.



تصاویری که اینجا می آورم ازتاریخ تمدن باستانی 

شش عدد حاکم بر کل جهان
۱- عدد كیهانی امگا نشان دهنده مقدار ماده ـ كهكشان ها، گازهای پراكنده و «ماده تاریك» ـ در جهان ماست. امگا اهمیت نسبی گرانش و انرژی انبساط در جهان را به ما ارائه می دهد جهانی كه امگای آن بسیار بزرگ است، بایستی مدت ها پیش از این درهم فرورفته باشد، و در جهانی كه امگای آن بسیار كوچك است، هیچ كهكشانی تشكیل نمی شود. تئوری تورم انفجار بزرگ می گوید، امگا باید یك باشد؛ هر چند اخترشناسان درصددند مقدار دقیق آن را اندازه بگیرند. ۲- اپسیلون بیانگر آن است كه هسته های اتمی با چه شدتی به یكدیگر متصل شده اند و چگونه تمامی اتم های موجود در زمین شكل گرفته اند. مقدار اپسیلون انرژی ساطع شده از خورشید را كنترل می كند و از آن حساس تر اینكه، چگونه ستارگان، هیدروژن را به تمامی اتم های جدول تناوبی تبدیل می كنند، به دلیل فرآیندهایی كه در ستارگان روی می دهد، كربن و اكسیژن عناصر مهمی محسوب می شوند ولی طلا و اورانیوم كمیاب هستند. اگر مقدار اپسیلون ۰۰۶/ یا ۰۰۸/ بود ما وجود نداشتیم. عدد كیهانی e تولید عناصری را كه باعث ایجاد حیات می شوند ـ كربن، اكسیژن، آهن و… یا سایر انواع كه باعث ایجاد جهانی عقیم می شود را كنترل می كند. ۳- اولین عدد مهم تعداد ابعاد فضا است. ما در جهانی سه بعدی زندگی می كنیم. اگر D برابر دو یا چهار بود امكان تشكیل حیات وجود نداشت. البته زمان را می توان بعد چهارم فرض كرد، اما باید در نظر داشت بعد چهارم از لحاظ ماهیت با سایر ابعاد تفاوت اساسی دارد چرا كه این بعد همانند تیری رو به جلو است، ما فقط می توانیم به سوی آینده حركت كنیم. ۴- چرا جهان پیرامون این چنین وسیع است كه در طبیعت عدد مهم و بسیار بزرگی وجود دارد. N نشان دهنده نسبت میان نیروی الكتریكی است كه اتم ها را كنار یكدیگر نگاه می دارد و نیروی گرانشی میان آنهاست. اگر این عدد فقط چند صفر كمتر می داشت، فقط جهان های مینیاتوری كوچك و با طول عمر كم می توانست به وجود آید. هیچ موجود بزرگ تر از حشره نمی توانست به وجود آید و زمان كافی برای آنكه حیات هوشمند به تكامل برسد در اختیار نبود. ۵- هسته اولیه تمام ساختارهای كیهانی ـ ستاره ها، كهكشان ها و خوشه های كهكشانی ـ در انفجار بزرگ اولیه تثبیت شده است. ساختار یا ماهیت جهان به عدد Q كه نسبت دو انرژی بنیادین است، بستگی دارد. اگر Q كمی كوچك تر از این عدد بود جهان بدون ساختار بود و اگر Q كمی بزرگ تر بود، جهان جایی بسیار عجیب و غریب به نظر می رسید، چرا كه تحت سیطره سیاهچاله ها قرار داشت. ۶- اندازه گیری عدد لاندا در بین این شش عدد، مهم ترین خبر علمی سال ۱۹۹۸ بود، اگرچه مقدار دقیق آن هنوز هم در پرده ابهام قرار دارد. یك نیروی جدید نامشخص ـ نیروی «ضدگرانش» كیهانی ـ میزان انبساط جهان را كنترل می كند.
خوشبختانه عدد لاندا بسیار كوچك است. در غیر این صورت در اثر این نیرو از تشكیل ستارگان و كهكشان ها ممانعت به عمل می آمد و تكامل كیهانی حتی پیش از آنكه بتواند آغاز شود، سركوب می شد
شش عدد حاکم بر کل جهان
۱- عدد كیهانی امگا نشان دهنده مقدار ماده ـ كهكشان ها، گازهای پراكنده و «ماده تاریك» ـ در جهان ماست. امگا اهمیت نسبی گرانش و انرژی انبساط در جهان را به ما ارائه می دهد جهانی كه امگای آن بسیار بزرگ است، بایستی مدت ها پیش از این درهم فرورفته باشد، و در جهانی كه امگای آن بسیار كوچك است، هیچ كهكشانی تشكیل نمی شود. تئوری تورم انفجار بزرگ می گوید، امگا باید یك باشد؛ هر چند اخترشناسان درصددند مقدار دقیق آن را اندازه بگیرند. ۲- اپسیلون بیانگر آن است كه هسته های اتمی با چه شدتی به یكدیگر متصل شده اند و چگونه تمامی اتم های موجود در زمین شكل گرفته اند. مقدار اپسیلون انرژی ساطع شده از خورشید را كنترل می كند و از آن حساس تر اینكه، چگونه ستارگان، هیدروژن را به تمامی اتم های جدول تناوبی تبدیل می كنند، به دلیل فرآیندهایی كه در ستارگان روی می دهد، كربن و اكسیژن عناصر مهمی محسوب می شوند ولی طلا و اورانیوم كمیاب هستند. اگر مقدار اپسیلون ۰۰۶/ یا ۰۰۸/ بود ما وجود نداشتیم. عدد كیهانی e تولید عناصری را كه باعث ایجاد حیات می شوند ـ كربن، اكسیژن، آهن و… یا سایر انواع كه باعث ایجاد جهانی عقیم می شود را كنترل می كند. ۳- اولین عدد مهم تعداد ابعاد فضا است. ما در جهانی سه بعدی زندگی می كنیم. اگر D برابر دو یا چهار بود امكان تشكیل حیات وجود نداشت. البته زمان را می توان بعد چهارم فرض كرد، اما باید در نظر داشت بعد چهارم از لحاظ ماهیت با سایر ابعاد تفاوت اساسی دارد چرا كه این بعد همانند تیری رو به جلو است، ما فقط می توانیم به سوی آینده حركت كنیم. ۴- چرا جهان پیرامون این چنین وسیع است كه در طبیعت عدد مهم و بسیار بزرگی وجود دارد. N نشان دهنده نسبت میان نیروی الكتریكی است كه اتم ها را كنار یكدیگر نگاه می دارد و نیروی گرانشی میان آنهاست. اگر این عدد فقط چند صفر كمتر می داشت، فقط جهان های مینیاتوری كوچك و با طول عمر كم می توانست به وجود آید. هیچ موجود بزرگ تر از حشره نمی توانست به وجود آید و زمان كافی برای آنكه حیات هوشمند به تكامل برسد در اختیار نبود. ۵- هسته اولیه تمام ساختارهای كیهانی ـ ستاره ها، كهكشان ها و خوشه های كهكشانی ـ در انفجار بزرگ اولیه تثبیت شده است. ساختار یا ماهیت جهان به عدد Q كه نسبت دو انرژی بنیادین است، بستگی دارد. اگر Q كمی كوچك تر از این عدد بود جهان بدون ساختار بود و اگر Q كمی بزرگ تر بود، جهان جایی بسیار عجیب و غریب به نظر می رسید، چرا كه تحت سیطره سیاهچاله ها قرار داشت. ۶- اندازه گیری عدد لاندا در بین این شش عدد، مهم ترین خبر علمی سال ۱۹۹۸ بود، اگرچه مقدار دقیق آن هنوز هم در پرده ابهام قرار دارد. یك نیروی جدید نامشخص ـ نیروی «ضدگرانش» كیهانی ـ میزان انبساط جهان را كنترل می كند.
خوشبختانه عدد لاندا بسیار كوچك است. در غیر این صورت در اثر این نیرو از تشكیل ستارگان و كهكشان ها ممانعت به عمل می آمد و تكامل كیهانی حتی پیش از آنكه بتواند آغاز شود، سركوب می شد
یک عدد عجیب !
یک نفر از اساتید دانشکده شهر آتن پایتخت یونان چندی پیش عددی را کشف کرد که خصایص عجیبی دارد.
آن عدد:۱۴۲۸۵۷ میباشد.
اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنیم، حاصل: ۲۸۵۷۱۴ میشود! (به ارزش مکانی ۱۴ توجه کنید).
اگر این عدد را در سه ضرب کنیم حاصل: ۴۲۸۵۷۱ میشود!(به ارزش مکانی ۱ توجه کنید).
اگر این عدد را در چهار ضرب کنیم حاصل: ۵۷۱۴۲۸ میشود!( به ارزش مکانی ۵۷ توجه کنید).
اگر این عدد را در پنج ضرب کنیم حاصل: ۷۱۴۲۸۵ میشود!(به ارزش مکانی ۷ توجه کنید).
اگر این عدد را در شش ضرب کنیم حاصل: ۸۵۷۱۴۲ میشود! (سه رقم اول با سه رقم دوم جا بجا شده)
اگر این عدد را در هفت ضرب کنیم حاصل: ۹۹۹۹۹۹ میشود!
لطفا” ضربهای بالا را خود شما نیز انجام دهید و حاصل را با عدد اصلی مقایسه کنید.
حکمیت تاریخ در باره کوروش
هرودوت کوروش را پدری مهربان و رئوف می داند که برای رفاه مردم کار می کرد. وی می نویسد : “کوروش پادشاهی بود ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ایالت کوچک فارس را یک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعایا سلکوک مشفقانه و پدرانه می نمود. بخشنده، خوشمزاج و مودب بود و از حالت رعیت آگاهی داشت.” در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد : “هنگام پادشاهی کوروش و کمبوجیه قانونی راجع به باج و مالیات وضع نگردیده بود، بلکه مردمان هدایا می آوردند. تحمیل باج و مالیات در زمان داریوش معمول گردید، لذا پارسیان می گفتند که داریوش تاجر، کمبوجیه آقا و کوروش پدر بود. اولین را به آن جهت که سود طلب بود، دومین را چون سختگیر و با نخوت بود و سومین (کوروش) را به واسطه اینکه ملایم و رئوف بود و همیشه خیر و خوبی ملت را هدف قرار می داد، پدر می خواندند.” گزنفون می نویسد : “او سطوت و رعب خود را در تمام روی زمین انتشار داد، بطوری که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی یکنفر هم جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل مردمان را طوری برخود کند که همه میخواستند جز اراده او، کسی بر آنها حکومت نکند.” همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که : “کوروش خوش قیافه، خوش اندام، جوینده دانش، بلند همت، با محبت و رحیم بود. شداید و رنج ها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند … کوروش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت و قوی الاراده، راست و درست بود … باید اذعان نمود که کوروش تنها یک فاتح چیره دست نبود، بلکه رهبری خردمند و واقع بین بود و برای ملت خود پدری مهربان و گرانمایه به شمار می رفت.” ریچار فرای معتقد است که : “یک صفت دوران حکومت کوروش همانا اشتیاق به فراخوی ها و سنت های مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهی و سپاسداری دین و رسم های ایشان و میل به آفریدن یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. صفت دیگرش ادامه سازمانها و سنت های شاهان گذشته یعنی مادها بود. با این تفاوت که فقط کوروش جانشین استیاک گشته بود. چرا که بیگانگان شاهنشاهی هخامنشیان را همان شاهنشاهی مادی و پارسی می دانستند.” همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر داده اند که بیان همه آنها خارج از حوصله این مطلب است. در اینجا به یک نکته مهم می پردازیم و آن اینکه مولانا ابولکلام آزاد، ضمن تفسیر چند آیه از سوره کهف معتقد است که ذولقرنین در آیات قرآنی اشاره به همان کوروش هخامنشی است. نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت نوشته شده است : “ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که : “اسکندر پس از حمله و خواند این جملات بسیار متاثر شد و چون دید که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشیاء گرانبهایی را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند
انسان، حیوان و نیروهای ماوراء الطبیعه
“آنان حیوانات را مشابه آدمیان می دانستند با این تفاوت که حیوانات دارای نیروهای ماور الطبیعه هستند. آنها بر این باور بودند که انسان می تواند تبدیل به حیوان شود و برعکس و نیز روح مردگان می تواند به جسم حیوانات حلول کند و سرانجام این که ارتباط مرموزی بین فردی معین و حیوانی معین وجود دارد” پاره ای از حیوانات که از لحاظ معنوی و روحانی نیرومندترند، خطرناک ترین آنها بشمار می آیند، از جمله خرس، پلنگ و مار سمی در آمریکای شمالی و یا جاگوار، تمساح و انواع مار در آمریکای جنوبی. در گذشته چنین باور داشتند که یک حیوان می تواند با یک فرد دوستی کند و بسیاری از قبیله ها بعضی از حیوانات را از خویشاوندان و نیاکان خود می پنداشتند. نام قبیله های بومی آمریکای شمالی مانند لاکپشت، گرگ و یا آهو می باشد که این موضوع را تایید می کند. نه فقط حیوانات بلکه گیاهان و حتی طرح ها و کیفیات طبیعی نیز در نظر آنان دارای حیات، اراده و نیروهای گوناگونی بودند. چنین تصور می شد که انسان ها متناسب با این جهان طبیعی و روحانی آفریده شده اند. برای حفظ تعادل میان نیازهای انسانی با فراوانی خوراک کسب شده از حیوانات و گیاهان، مراسمی اجرا می شد و دعاهایی خوانده می شد. البته فدیه دادن و قربانی کردن نیز معمول بود. مثلا” قطعه گوشتی را در آتش می انداختند یا از اجرای وظایف جنسی خودداری می کردند. بسیاری از گروه ها گمان می کردند مراسمی که انسانها انجام می دهند سراسر طبیعت را در نظم و ثبات نگه میدارد. مثلا” بنا به نوشته کنت موریسون مورخ مذهبی، “اعضای قبلیه ناواجو در مراسم سنتی خود می کوشیدند ابتکاراتی به خرج دهند و تعادل ممتازی در جهان بوجود بیاورند.”همین مورخ معتقد است که آنها حدوث بلا و بدبختی را نتیجه قصور و کم کاری مردمان می دانستند. در نظر بسیاری از قبایل، ارواح نه تنها در دنیای ملموس و دیدنی فعالیت می کنند، بلکه بر فراز قلمرو آسمان و در یک دنیای زیر زمینی آبی نیز فعال هستند. به باور آنها بعضی از افراد این قبایل آنچنان قدرتی داشتند که می توانستند به این سطوح پرواز کنند، با ارواح ملاقات کنند و بر کارشان تاثیر بگذارند. بسیاری از داستانها و آداب و رسوم بومیان آمریکای شمالی و جنوبی بر این ایده استوار است که یک درخت مرکزی یا محوری عمودی وجود دارد که این جهان ها را به یکدیگر مرتبط می سازد که در عین حال معرف سطوح هستی است.
وضعیت مذهب در دوران هخامنشیان
دین در دولت هخامنشیان مانند کلیه دولتهای باستانی شرقی، نقش مهمی را ایفا میکرد. ضمن آنکه دولت هخامنشیان که ملت های مختلفی با آداب و سنن و عادات گوناگون جزو آن در آمده بودند، از لحاظ فرهنگی و اقتصادی پایه چندان محکمی نداشت و بنابراین امکان وجود یک سیستم مذهبی روشن در چنین شرایطی دشوار بود. در ایالتهای مختلف عقاید مذهبی بطور متعدد جلوه گر میشد که با آداب و عقاید موروثی هر کشوری ارتباط داشت. وضع دشوار سیاسی دولت و قبایل مختلفی که تحت تسلط وی بودند و هم چنین وسعت اراضی کشور و اختلاف شرایط محلی، در انتخاب روش سیاست مذهبی هخامنشیان تاثیر فراوان داشت. پیروان مذهب قدیم ایران، یعنی مذهب اهورمزردا همان هخامنشیان اولیه، در بابل و فلسطین و مصر و آسیای صغیر، سنن و مذاهب محلی را پذیرفته و از آن پشتیبانی می کردند. فعالیت های کورش، کمبوجیه (پیش از بروز شورش در مصر) و همچنین داریوش اول شاهد صادق این مطالب است. … خشایارشای اول از ترس بروز تجزیه کشورهای تحت استیلای خود در تضعیف مذاهب محلی اقدام و مذهب اهورمزدا آرتا را جانشین مذاهب مذکور ساخت. در این مذهب پاکی و بی گناهی اهمیت فوق العاده ای داشت. البته این موضوع به تاسیس عقیده یکتا پرستی که هنوز در آن مرحله از پیشرفت جامعه امکان پذیر نبود دلالت نداشت و هم چنین بر امحای کامل سایر خدایان معابد ایران نیز حکایت نمی کرد. در این رابطه داریوش اول که پیوسته به اهورمزدا متوسل می شد و او را به اسم می نامید و دروغ را مخالف و مباین عقیده حقیقی خود به اهورمزدا می دانست، با همه این اوصاف از خدایان دیگر نیز یاد می کرد. اردشیر دوم در تمام قلمرو سلطنت خود موازی مذهب اهورمزدا، مذهب خدایان آناهیتا و میترا را نیز بوجود آورد. بطوری که از آناهیتا و میترا در کتیبه اردشیر سوم هم نام برده شده است. مذاهب محلی و قدیم نیز به همان وضع وجود داشتند و به کار خود ادامه می دادند. به این ترتیب در دوره هخامنشیان با وجود یک مذهب رسمی و یک - وگاهی چند - خدای اصلی، که به وسیله روحانیون مغ ها حمایت می شد و بر اساس عقاید باستانی ایران پایه گذاری گردیده بود، عقاید مختلف دیگری هم وجود داشت. اما پس از گذشت زمان مذهب رسمی بطور قطع به شکل یک دین در آمد که در تاریخ به نام “آیین زردشت” معروف است.
زردشت پیامبر
نگاهی به تقویم مصر و روم باستان
قدیمی ترین معیار ساخت تقویم نوع قمری (Lunar) می باشد که بر اساس حرکت ماه و پیداشدن ماه جدید در آسمان می باشد هرچند قبل از آن مصری ها دریافته بودند که طغیان نیل دارای نظم مشخصی می باشد و می توانند از آن بعنوان معیاری برای گذشت زمان استفاده کنند. تقویم مصری جای تعجب است اما پاپیروس های مصری نشان می دهد که مصریان باستان مدت زمان گردش زمین بدور خورشید را دقیقآ معادل 356 و یک چهارم روز تعیین کرده بودند ولی متاسفانه برای حل مشکل کسری یک چهارم روز اندیشه خاصی نکرده بودند. به همین دلیل پس از گذشت 1460 سال خورشیدی - معادل چهار بازه 365 سال خورشیدی - تعداد سالهای گذشته شده مصری معادل 1461 سال میشد. نتیجه آنکه تقویم تابستان را نشان می داد حال آنکه آب و هوا، وضعیت زمستان را! تقویم رومی آنها اینگونه عمل کردند که ماه های سال 29 یا 31 روز است به غیر از فوریه که 28 روز می باشد. بنابراین چهار ماه را 31 روزه، هفت ماه را 29 روزه و یک ماه را 28 روزه در نظر گرفتند! با این وجود یکسال آنها معادل 12 ماه و یا 355 روز می شد، لذا مجبور شدند که یک ماه جدید تعریف کنند که آنرا مرسدونیوس (Mercedonius) نام نهادند که یکسال در میان 22 یا 23 روز آنرا محاسبه میشد. حتی با وجود داشتن مرسدونیوس دقت تقویم کم بود و استفاده از آن بسیار مشکل. لذا به فرمان پادشاه وقت در سال 45 قبل از میلاد یکی از منجمان پیشنهاد کرد که آن سال را معادل 445 روز در نظر بگیرند تا مشکلاتی که پیش آمده بود حل شود و تقویم به حالت اولیه و متناسب با تغییرات فصول در آید. پس از آن آنها ماه های سال را 30 یا 31 روز در نظر گرفتند (به غیر از فوریه) و چون به این مسئله آگاه بودند که یکسال خورشیدی معادل 365 روز و 6 ساعت می باشد هر چهار سال یکبار یک روز به سال اضافه می کردند. تغییر دیگری که آنها در این زمان بر روی تقویم خود قرار دادند این بود که ابتدای سال را به اول ژانویه منتقل کردند حال آنکه تا قبل از آن اواخر ماه مارچ که معادل بود با اول بهار بعنوان ابتدای سال در نظر گرفته می شد.
مصریان باستان از تقویمی استفاده می کردند که در آن یکسال شامل 12 ماه 30 روزه بود. آنها متوجه مشکلاتی که این تقویم داشت شده بودند چرا که بتدریج تغییر فصل در روزهای غیر مشابه سال انجام می شد و گویی زمان تغییر فصل در تقویم در حال حرکت می باشد. آنها در حدود 4000 سال پیش از میلاد تصمیم گرفتند که در پایان هر سال 5 روز به سال اضافه کنند تا مشکل تغییر فصل را حل کنند. این 5 روز برای آنها جز روزهای جشن و تعطیلات محسوب می شد و در این روزها کار نمی کردند.
قسمتی از یک پاپیروس حاوی تقویم مصری
هنگامی که رومی ها بصورت یک قدرت بزرگ در جهان مطرح شدند، مشکل داشتن تقویم مناسب برای آنها بیشتر احساس شد بخصوص که رومی ها اغلب به خرافات اعتقاد داشتند و همواره به مسائل پیچیده نگاه می کردند. برای چند لحظه به نحوه ابداع نگارش اعداد آنها فکر کنید و ببیینید که چقدر ناکارآمد است! (XXVIIM …)
جشن های ایران باستان(جشن سده)
از اسطوره های جشن سده تنها یكی به پیدایش آتش اشاره دارد. فردوسی می گوید: هوشنگ پادشاه پیشدادی، كه شیوه كشت و كار، كندن كاریز، كاشتن درخت … را به او نسبت می دهند، روزی در دامنه كوه ماری دید و سنگ برگرفت و به سوی مار انداخت و مار فرار كرد. اما از برخورد سنگها جرقه ای زد و آتش پدیدار شد. هم در كتاب “التفهیم” و هم “آثارالباقیه” ابوریحان، از پدید آمدن آتش سخنی نیست بلكه آنرا افروختن آتش بر بامها می داند كه به دستور فریدون انجام گرفت و در نوروزنامه آمده است كه : “آفریدون … همان روز كه ضحاك بگرفت جشن سده برنهاد و مردمان كه از جور و ستم ضحاك رسته بودند، پسندیدند و از جهت فال نیك، آن روز را جشن كردندی و هر سال تا به امروز، آیین آن پادشاهان نیك عهد را در ایران و دور آن به جای می آورند.”
برگزاری جشن سده:
الف) تا دوره ساسانی: فردوسی آنرا به هوشنگ نسبت می دهد و ابوریحان بیرونی و نوروزنامه آنرا از فریدون می دانند و همچنین رسمی شدن جشن سده به زمان اردشیر بابكان منسوب گردیده است، اما در هیچكدام به شیوه برگزاری آن اشاره ای نشده است.
ب) بعد از ساسانیان: مورخان و نویسندگانی چون بیرونی، بیهقی، گردیزی، مسكویه و … از شیوه برگزاری جشن سده در دوران غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، آل زیار و … تا دوره مغول بسیار نوشته اند. از آیین های عامه مردم سندی نداریم اما در حضور شاهان، رسم شعرخوانی بود و نیز پرندگان و جانورانی به آتش انداخته می شدند و گیاه خوشبو تبخیر می كردند تا مضرات آن را برطرف كنند.
ج) در عصر حاضر: در مازندران، كردستان، لرستان، و سیستان و بلوچستان؛ روستاییان و كشاورزان و چوپانان و چادرنشینان نزدیك غروب یكی از روزهای زمستان (آغاز نیمه یا پایان زمستان) روی پشت بام، دامنه كوه، نزدیك زیارتگاه، كنار چراگاه و یا كشتزار آتشی افروخته و بنا بر سنتی كهن پیرامون آن گرد می آیند بدون آنكه نام جشن سده بر آن نهند.
ولی در كرمان جشن سده یا سده سوزی در بین تمامی اقشار مردم كرمان، مسلمان، زرتشتی، كلیمی … رواج دارد كه همه ساله در دهم بهمن ماه برگزار می شود. در بین چادرنشینان بافت و سیرجان سده سوزی چوپانی برگزار می شود كه شب دهم بهمن آتش بزرگی بنام آتش جشن سده، با چهل شاخه از درختان هرس شده كه نشان چهل روز “چله بزرگ” است در میدان ده برمی افروزند و می خوانند: سده سده دهقانی/ چهل كنده سوزانی/ هنوز گویی زمستانی.
چنانكه از كتاب ها و اسناد تاریخی برمی آید جشن سده جنبه دینی نداشته و تمام داستان های مربوط به آن غیردینی است و بیشتر جشنی كهن و ملی به شمار می آید و وارث حقیقی جشن سده نه فقط زرتشتیان، بلكه همه ایرانیان اند، میراثی كه به بسیاری از كشورهای همسایه نیز راه یافت.
سده همان سدمین است-
درحاشیه مقاله محمد دادفر
نشانه های علم در تمدن بشری
به نظر ما علم صرف نظر از نتایج فنی آن یک نمود اجتماعی است که همچون هنر، ادبیات، حقوق و مذهب از بیخ و بن با اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی از یکطرف و با افکار وهدفهای دوران های مختلف تمدن بشری از طرف دیگر ارتباط دارد … به عقیده ما مراحل مختلف تاریخ علم که با ادوار متفاوت تمدن بشری ارتباط دارند جزو لاینفک آن هستند و همراه با آن تکامل پیدا می کنند. بعنوان مثال شیوه جهان بینی مادی یا جبری قرن نوزدهم اروپا با پیدایش اروپای جدیدی که افکار اجتماعی آن متفاوت با دنیای قدیم بود خود بخود محو و نابود گردید … “ قسمتی بود از مقدمه کتاب معروف پیر روسو (Pierre Rousseau) بنام “تاریخ علم” (History of Science) که بیانگر این موضوع می باشد که علاوه بر علوم انسانی، هنر و … ، سایر شاخه های علمی چه تجربی و چه نظری بی تاثیر از محیط اطراف نیستند. گسترش، ترویج و استفاده از علم در یک جامعه باعث آن می شود که مسائل و روابط اجتماعی نیز تحت تاثیر علم قرار گیرند و بقولی علم گرا شوند و راه حل علمی برای حل مشکلات اجتماعی و … در آن جامعه استفاده شود و برعکس در جامعه ای که به علم بها داده شود علم در آن جامعه نهادینه شده و رشد خواهد کرد. واقعیت آن است که نه چرخه تمدن به دست دانشمندان می چرخد و نه تمدن دانشمندان را مجبور می کند که چه بکنند بلکه تعامل دو طرفه این دو موضوع در طول حیات بشری باعث پیشرفت تمدن و دستیابی به دست آوردهای علمی و اجتماعی بوده است. جادوگری اولین نشانه علم گرایی در انسان نکته مهمی که باید به آن دقت کرد نحوه نگرش جادوگران به این نیروها بود که کاملا” متفاوت با نگرش مردم عامی بود. بعنوان مثال مردم عامی برای بارش باران به درگاه خدایان دست به دعا، التماس و نیایش بر می داشتند و از خدایان تقاضای باران می کردند اما یک جادوگر هرگز از نیروهای مافوق طبیعی درخواستی نمی کرد بلکه احساس می کرد که همانطور که با قراردادن آب روی آتش باید قاعدتا” بجوش بیاید او با خواندن یک ورد یا آواز، خواهد توانست آسمان را مجبور به بارش باران کند. حداقل مورد تشابهی که میان این جادوگران و دانشمندان امروزی می توان پیدا کرد آن است که هردو حاضر نبودند مسائل را به آن راحتی که عامه می پذیرند، قبول کنند. ساحر زمان قدیم می دانست که باید راهی وجود داشته باشد که بتواند در مواقع مورد نظر آسمان را مجبور به بارش کند، هرچند با دانش محدودی که داشت نمی توانست آن راه را پیدا کند. اگر او هم می خواست همانند مردم عادی بارش باران را فقط به اراده خدایان نسبت دهد آیا امروز ما می توانستیم این مطلب را از طریق اینترنت بخوانیم. جادوگر قدیم و دانشمند امروزی هر دو معتقد بودند و هستند که انسان می تواند در بسیاری از پدیده های جهان دخالت داشته باشد، مسیر جریان آنها را تغییر داده و می تواند با شناخت قوانین حاکم بر این پدیده ها در حد توان آنها را تحت اختیار خود قرار دهند. این موضوعی است که درصد بسیار کمی از مردم به آن اعتقاد دارند برای همین متاسفانه در جوامع مختلف همواره نسبت دانشمندان به مردم عادی بسیار ناچیز بوده است.
شاید در کنار بدست آوردن مهارتهایی چون روشن کردن آتش، اهلی کردن حیوانات و … اولین نشانه های بارز آنچه می توان به آن علم گفت همان “جادوگری” نزد انسانهای اولیه بوده است. جادوگران کسانی بود ند که رعد و برق یا نباریدن باران را به خشم خدایان یا نیروهایی غیبی نسبت می دادند و سعی می کردند تا با این نیروها یا خدایان ارتباط برقرار کنند. این اشخاص عموما” مورد تنفر دیگران بودند و دائم با مردم عامی و بخصوص مذهب مجادله داشتند و اغلب مجبور بودند تا به تنهایی در گوشه ای زندگی کرده و به فعالیت بپردازند.
نبود منابع دقیق علمی راجع به چین باستان
چینیان باستان کشفیات خود در ارتباط با علوم مختلف مانند ریاضیات را بر روی خیزران ثبت می کردند و طبیعی بود که با گذشت روزگار و عدم توانایی در فراهم آورد شرایط مناسب نگهداری ، اغلب آنها از بین بروند. مشکل دوم آنها امپراطور خودخواهی بنام شی هو آنگ تی (Shi Huang-ti) بود که در حدود 200 سال قبل از میلاد حکمرانی میکرده است. این امپراطور به یکباره دستور به آتش کشیده کلیه کتب موجود در زمان خود را صادر نمود. او می خواست از پیشرفت علوم و دستوراتی کنفسیوس مبلغ آن بود جلوگیری نماید. اگرچه دستورات او بصورت کامل از طریق زیر دستان اجرا نشد و یا بسیاری از کتابها پس از سوزانده شدن از روی حافظه دو باره نوشته شد اما حداقل این گمان وجود دارد که منابعی که در حال حاضر از چین باستان به دست ما رسیده است صحت کامل نداشته باشند. مشکل بزرگ دیگر زبان ناشناخته چینی برای محققان خارجی می باشد. بعنوان مثال عمده اطلاعات محققان در باره ریاضیات در چین باستان بر پایه کتابی است که در سال 1913 توسط یک ریاضیدان چینی بنام یوشو میکامی (Yosho Mikami) تحت عنوان “ریاضیات در چین و ژاپن” نوشته شده است. همچنین کتاب دیگری بنام “علم و تمدن چین” در سال 1959 توسط دانشمندی بنام J.Needham تهیه شده است که از دیگر منابع محدود راجع به تاریخ علوم در چین باستان می باشد.
علائم نوشتاری در مصر باستان
Hieroglyphs به نوعی نمایشگر هنر در مصر باستان نیز بود، چرا که آنها بسادگی با دیدن و بدون تفکر راجع به اینکه این کلمه ممکن است چه معنایی بدهد از این علائم برداشتهای لازم را می کردند هرچند به تدریج علائم مورد استفاده در نوشتارها بیتشر متوجه صدا شد تا معنی. در هر صورت این نوع از علائم را می توان به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول آنهایی هستند که معنا دارند همانند علامتی که برای خورشید می کشیدند که می توانست به معنی خود خورشید باشد یا به معنی دیگری مانند روز از آن استفاده شود. Hieroglyphs ها بصورت افقی یا عمودی نوشته می شد و ممکن بود که از چپ به راست و یا حتی راست به چپ خوانده شوند. روش تشخیص جهت ساده بود چراکه هموراه یا علامت انسان و یا حیوان در ابتدای جملات قرار داشت. آنها از یک تا نه را با تعدادی خط نمایش میدادند و سپس مقادیر 10، 100، 1000 و غیره را با علائم دیگر. بعنوان مثال گیاه لوتوس (نیلوفر آبی) نمایشگر 1000 بود و یا یک انگشت بیانگر 10 هزار و … 
نمونه هایی از علائم صوتی در مصر باستان
نمونه واقعی قسمتی از یک Hieroglyphs
نمونه هایی از علائمی که برای اعداد در مصر باستان بکار برده میشد
بودای عظیم الجثه لشان
مجسمه غول پیکر بودای لشان از لحاظ شهرت هم پای مجسمه های ایستاده بودا در Bamiyan افغانستان است که همه آنها به عنوان میراث فرهنگی بشری حفظ و نگهداری می شوند. ارتفاع دو مجسمه بودای Bamiyan در افغانستان در حالت ایستاده 38 و 53 متر است که از لحاظ ارتفاع دومین و سومین مجسمه های سنگی بودا در دنیا هستند. مجسمه با شکوه بودای لشان حالت نشسته دارد. مجسمه های بودا در افغانستان به دست انسان ها تخریب شدند و همین امر باعث شد که محافظت از مجسمه بودای لشان بیش از پیش، مهم تلقی شود. ارتفاع این بودای با شكوه 71 متر است. پهنای شانه هایش 28 متر، سرش 14.7 متر طول و 10 متر عرض دارد و در مجموع 1021 تكه مو به آن وصل شده است. در رویه پاهایش كه هر كدام 8.5 متر است به راحتی 100 نفر جای می گیرند. انگشتان پاهایش به اندازه ای بزرگ است كه می تواند به عنوان میز شام استفاده شود. بودای لشان به عنوان مرتفع ترین مجسمه بودای جهان، در سال 1996 به لیست اسامی میراث فرهنگی طبیعی جهان پیوست. به برخی از از اندازه های مربوط به مجسمه بودای لشان توجه کنید : رتفاع : 71 متر گفته می شود در رودخانه ای كه مجسمه در بالای آن قرار دارد، یك هیولا وجود داشته، این هیولا اغلب باعث وقوع سیل، واژگون شدن قایق های در حال عبور و گرفتن جان صدها نفر می شده است. برای حل این مشكل، به منظور مهار كردن آب رودخانه و همچنین نجات جان انسان ها، راهب بزرگی به نام Haitong سرمایه ای را جمع آوری كرده، ساخت مجسمه عظیم الجثه بودا را شروع كرد. او امیدواربود كه حضور بودای بزرگ، بتواند هیولای رودخانه را رام كند و در نتیجه قایقرانانی كه عرض رودخانه را می پیمودند در امان باشند. ساخت این پیكره سنگی با نظارت Haitong در سال 713 شروع شد. در ابتدا صاحب منصبان حریص به پول جمع آوری شده برای این منظور چشم طمع دوخته بودند، بنابراین سعی كردند از راهب بزرگ رشوه خواری كنند. اما او آنها را به مبارزه طلبید و اعلام كرد : اگر چشمان مرا از حدقه درآورید، باز هم نمی توانید به پولی كه برای ساخته شدن مجسمه بودا اهدا شده دست یابید. این گفته راهب بزرگ خشم صاحب منصبان را برانگیخت، به او گفتند كه مسلما جرات چنین كاری را ندارد، اما در كمال ناباوری Haitong چشمانش را با دستان خود از حدقه درآورد و آنها را درون یك سینی نزد مقامات و صاحب منصبان برد. راهب بزرگ در نیمه كار ساخت مجسمه از دنیا رفت. دو تن از پیروانش كار را ادامه دادند و سرانجام بعد از 90 سال تلاش، مجسمه بودا در سال 803 كامل شد. چگونگی خلق مجسمه عظیم الجثه بودای لشان كماكان سئوال برانگیز باقی مانده، در واقع درك این مسئله كه چگونه مردم در آن زمان چنین مجسمه مجللی طراحی كرده و ساخت آن را بدون هیچگونه تجهیزات مدرنی به پایان رساندند، غیر ممكن است. * Meytreya : در سنت بودایی شخص بودای آینده است که برای راهنمایی و موعظه ظهور خواهد کرد. ریشه اصلی این کلمه سانسکریت بوده و به معنای دوستی است. پرستش Meytreya در قرون چهارم تا هفتم بین پیروان بودا متداول بوده و تصاویر مختلفی از او همه جا وجود داشته است. در بین آن تصاویر بودای لشان، دیدنی ترین آنهاست.
طول سر : 14.7 متر
عرض شانه : 28 متر
طول گردن : 3 متر
طول گوش ها : 7 متر
طول دماغ : 5.6 متر
طول ابرو ها : 5.6 متر
طول چشم ها : 3.3 متر
طول دهان : 3.3 متر
Leshan Giant Buddha
حفاظت از بودای لشان
در زمانی كه این مجسمه تراشیده شد، یك بنای 13 طبقه چوبی برای محافظت از آن در مقابل نور خورشید و باران ساخته شد. در طول جنگ های اواخر پادشاهی (Yuan 1368- 1271) و اوایل پادشاهی (Ming 1644 – 1368) بنای محافظ در جنگ تخریب شد. از آن زمان تا کنون مجسمه بودا در معرض باد و باران قرار گرفته و حتی جای گلوله های زمان جنگ نیز در آن دیده می شود. این مجسمه متاسفانه صدها سال است که به دلیل رطوبت جو و تراوش آب از کوه دچار فرسایش شده است. آبی که در قسمت برآمدگی شکم مجسمه جمع می شود، قدرت استحکام سنگ را پایین می آورد و در نتیجه گیاهان و قارچ ها به سرعت روی سطح بدن بودا روییده اند. باران های اسیدی باعث سیاه شدن دماغ مجسمه شده و صورتش نقطه نقطه شده است. به نظر می رسد دو قطره اشک در گوشه چشمان بودا وجود دارد و پوست بخشی از بدنش کنده شده است. طبق اسناد و شواهد تاریخی، تمام پادشاهان گذشته هر کدام به نوبه خود برای سالم نگهداشتن این مجسمه فعالیتی می کردند. در طول تاریخ مدرن، مجسمه بودا 6 دوره بازسازی و تعمیرات جامع را پشت سر گذاشته ولی همه آنها به دلیل یا دلایل نامعلومی ناموفق مانده اند. برای حفاظت از این مجسمه توجه همه جهان جلب شده است. یونسكو(UNESCO) گروهی از كارشناسان خود را برای مشاوره در این زمینه به منطقه ارسال كرده، بانك جهانی نیز وامی به مبلغ 8 میلیون دلار آمریكا، بدون بهره برای حفاظت و نگهداری این مجسمه پیشنهاد كرده كه تا كنون مبلغ 2 میلیون دلار آن دریافت شده است. پروژه حفاظت از مجسمه بودای لشان اهمیت علمی و زیست محیطی دارد. سلسله اقداماتی به منظور حفظ و نگهداری این مجسمه توسط مقامات لشان اعلام شده است كه شامل : بهبود بخشیدن مناظر زیبای منطقه اطراف، مهار كردن كلیه منابع آلوده كننده در منطقه، تغییر مكان مراكز صنعتی موجود در منطقه در مدت زمانی معین، كنترل آلودگی رودخانه Minjiang و تخصیص دادن مبلغ 200 میلیون Yuan (هر Yuan چینی معادل 123 دلار آمریکا است) سرمایه سال جاری است، برای ساخت بزرگراهی كه از این منطقه بگذرد. در حال حاضر بهینه سازی منطقه وسیعی از كوه، آب، جاده ها و باغ های اطراف كامل شده و كل منطقه در حال اصلاح است. بعد از اینكه مجسمه بودای لشان در لیست یونسكو به عنوان میراث فرهنگی جهانی ثبت شد، این اولین پروژه نگهداری و مرمت آن است. اداره كل آثار باستانی منطقه، تعدادی كارشناس و متخصص فنی ماهر را كه به جدیدترین تكنولوژی های صوتی، نوری و الكترونیكی كاملا مسلط هستند، استخدام كرده است. این اشخاص به طور دائم مجسمه را چك می كنند و مشكلات احتمالی اش را برطرف می كنند. فاز اول پروژه مرمت و نگهداری بودا كه بر حل مشكلات مربوط به سر، كتف ها، قفسه سینه و شكم آن متمركز بود، در ماه مارس گذشته شروع شد. متخصصان کارهایی از قبیل : مرمت حلقه موهای سر مجسمه ، تمییز كردن صورت ، جدا كردن زوائد گیاهان و علف های هرز از بدنش، پاك كردن لایه های آهك اضافی و تعمیر كردن ترك ها و شكاف های بدنش با مواد مشابه قدیمی را انجام داده اند. در حال حاضر فاز اول این پروژه تقریبا به پایان رسیده است. فاز دوم آن اواخر سال جاری شروع خواهد شد. تاكید این بخش بر روی خشك نگه داشتن بدن بودا، محافظت از پاهای مجسمه در برابر صدمات ناشی از جریان آب و نیز عایق كردن كل مجسمه در مقابل هوا خواهد بود
سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی
سفر حج
در سنه تسع و ثلاثین و أربعمائه (439) سِجِّل سلطان [مصر] بر مردم خواندند كه امیرالمؤمنین می فرماید كه: «حجاج را امسال مصلحت نیست كه سفر حجاز كنند، كه امسال آن جا قحط و تنگی است و خلقِ بسیار مرده است. این معنی به شفقتِ مسلمانی می گویم.» و حُجّاج در توقّف ماندند. و سلطان جامه كعبه می فرستاد به قرار معهود ـ كه هر سال دو نوبت جامه كعبه بفرستادی و این سال چون جامه به راهِ قُلْزم گسیل كردند من با ایشان برفتم.
غرّه شهر ذی القعده از مصر بیرون شدم و بیستم ماه به قلزم رسیدیم و از آن جا كشتی براندیم، به پانزده روز به شهری رسیدیم كه آن را جار می گفتند و بیست و دوم ماه بود. و از آن جابه چهار روز به مدینه رسول الله ـ صلی الله علیه وسلّم ـ رسیدیم.
مدینه
مدینه رسول الله ـ علیه السلام ـ شهری است بر كناره صحرایی نهاده و زمینِ نمناك و شوره دارد و آب روان است اما اندك و خرماستان است. و آن جا قبله سوی جنوب افتاده است. و مسجد رسول الله ـ علیه الصلاة و السلام ـ چندان است كه مسجد الحرام. و حظیره رسول الله ـ علیه السلام ـ در پهلوی منبرِ مسجد است، چون رو به قبله نمایند جانب چپ; چنانكه چون خطیب از منبرْ ذكر پیغمبر ـ علیه السلام ـ كند و صلوات دهد، روی به جانب راست كند و اشاره به مقبركند.
و آن خانه ای مخمّس است و دیوارها از میان ستون های مسجد برآورده است و پنج ستون درگرفته است. و بر سر این خانه همچو حظیره كرده به دارافزین، تا كسی بدان جا نرود و دامْ در گشادگی آن كشید تا مرغ بر آن جا نرود. و میان مقبره و منبر هم حظیره ای است از سنگ های رُخام كرده، چون پیشگاهی، و آن را روضه گویند. و گویند آن بستانی از بُستان های بهشت است; چه، رسول الله ـ علیه السلام ـ فرموده است: «بین قبری و منبری روضةٌ من ریاض الجنة.» و شیعه گویند: ـ آن جا قبر فاطمه زهرا است ـ علیها السلام ـ و مسجد را دری است. و از شهر بیرون، سوی جنوب، صحرایی است و گورستانی است و قبر حمزة بن عبدالمطلب ـ رضی الله عنه ـ آنجاست. و آن موضع را قبور الشهدا گویند.
پس ما دو روز به مدینه مقام كردیم و چون وقت تنگ بود، برفتیم. راه سوی مشرق بود. به دو منزل از مدینه كوه بود و تنگه هایی چون دره كه آن را «جُحْفه» می گفتند. و آن میقاتِ مغرب و شام و مصر است; و میقاتْ آن موضع باشد كه حج را احرام گیرند. و گویند یك سال آن جا حُجّاج فرود آمده بود. خلقی بسیار، ناگاه سیلی درآمده و ایشان را هلاك كرد. و آن را بدین سبب «جحفه» نام كردند. و میان مكه و مدینه صد فرسنگ باشد، اما سنگ است و ما به هشت روز رفتیم.
سفر سوّم حج
و در رجب سنه أربعین و أربعمائه (440) دیگر بار مثالِ سلطان بر خلق خواندند كه: «به حجاز قحطی است و رفتن حجاج مصلحت نیست. بر خویشتن ببخشایند. و آن چه خدای تعالی فرموده است بكنند.» اندرین سال نیز حاج نرفتند. و وظیفه سلطان را ـ كه هر سال به حجاز فرستادی البته قصور و احتباس نبودی و آن جامه كعبه و از آنِ خدم و حاشیه و امرای مكه و مدینه و صِله امیر مكه و مشاهره او ـ هر ماه سه هزار دینار ـ و اسب و خلعت بود، به دو وقت فرستادی.
در این سالْ شخصی بود كه او را قاضی عبدالله می گفتند و به شامْ قاضی بود، این وظیفه به دست و صحبت او روانه كردند و من با وی برفتم به راه قُلْزم و این نوبت كشتی به جار رسید، بیست و پنجم ذی القعده، و حج نزدیك تنگ درآمده، اشتری به پنج دینار بود، به تعجیل برفتم.
هشتم ذی الحجه به مكه رسیدم و به یاری حق ـ سبحانه و تعالی ـ حج بگزاردم. (صص74 و 75).
و من چون حج بكردم، باز به جانب مصر برفتم، كه كتب داشتم آن جا، و نیت بازآمدن نداشتم (ص76).
سفر چهارم حج
اكنون شرح بازگشتن خویش به جانب خانه، به راه مكه ـ حرسها الله تعالی من الآفات ـ از مصر بازگویم. در قاهره نماز عید بكردم، و سه شنبه چهاردهم ذی الحجة، سنه احدی و أربعین و أربعمائه (441) از مصر در كشتی نشستم و به راه صعید الاعلی روانه شدم (ص79).
جــدّه
جدّه شهری بزرگ است و باره ای حصین دارد، بر لب دریا، و در او پنج هزار مرد باشد. بر شمال دریا نهاده است و بازارهای نیك دارد و قبله مسجدِ آدینه سوی مشرق است و بیرون از شهر هیچ عمارت نیست، الا مسجدی كه معروف است به مسجدِ رسول الله ـ علیه الصلاة و السلام ـ و دو دروازه است شهر را: یكی سوی مشرق كه رو با مكه دارد و دیگر سوی مغرب كه رو با دریا دارد... و از آن جا تا مكه دوازده فرسنگ است. و امیر جده بنده امیر مكه بود و او را تاج المعالی بن أبی الفتوح می گفتند و مدینه را هم امیر، وی بود. و من نزدیك امیر جده شدم و با من كرامت كرد و آن قدر باجی كه به من می رسید از من معاف داشت و نخواست، چنانكه از دروازه مسلم گذر كردم، به مكه نوشت كه: «این مردی دانشمند است از وی چیزی نشاید بستدن.»
روز آدینه، نماز دیگر، از جده برفتیم. یكشنبه سلخ جمادی الآخره به در شهر مكه رسیدیم. و از نواحی حجاز و یمن خلق بسیار، عمره را، در مكه حاضر باشند، اول رجب; و آن موسمی عظیم باشد و عیدِ رمضان همچنین. و به وقت حج بیایند. و چون راه ایشان نزدیك و سهل است، هر سال سه بار بیایند.
عمره جعرانه:
به چهار فرسنگی مكه، از جانبِ شمال، جایی است، آن را جِعرانه گویند. مصطفی ـ صلّی الله علیهِ وسلّم ـ آنجا بوده است و با لشكری. شانزدهم ذی القعده از آنجا احرام گرفته است و به مكه آمده و عمره كرده. و آنجا دو چاه است: یكی را بئر الرسول گویند و یكی را بئر علی بن ابی طالب ـ صلوات الله علیهما ـ و هر دو چاه را آبْ تمام خوش باشد. و میان هر دو چاه ده گز باشد. و آن سنّت برجا دارند و بدان موسم، آن عُمره بكنند. و نزدیك آن چاه ها كوهپاره ای است كه بدان موضع گَوْها در سنگ افتاده است همچو كاسه ها. گویند پیغمبر ـ علیه الصلوة و السلام ـ به دست خود در آن گَوْ آرد سرشته است. خلق كه آنجا روند در آن گَوْها آرد سَرِشَند با آن آب چاه ها. و همانجا درختان بسیار است، هیزم بكنند و نان پزند و به تبرك به ولایت ها برند. و همانجا كوهپاره ای بلند است كه گویند بلالِ حبشی بر آنجا بانگ نماز گفته است، مردم بر آنجا روند و بانگ نماز گویند. و در آن وقت كه من آنجا رفتم غلبه ای بود كه زیادت از هزار شتر عِماری در آنجابودتابهدیگرچهرسد.
صفت شهر مکه
شهر مكه اندر میان كوه ها نهاده است بلند و از هرجانب كه به شهر روند تا به مكه نرسند نتوان دید. و بلندترین كوهی كه به مكه نزدیك است كوه ابوقُبَیس است و آن چون گنبدی گِردْ است، چنانكه اگر از پای آن تیری بیندازند بر سر رسد. و در مشرقی شهر افتاده است، چنانكه چون در مسجد حرام باشند، به دی ماه، آفتاب از سر آن برآید. و بر سر آن میلی است از سنگ برآورده. گویند ابراهیم ـ علیه السلام ـ برآورده است. و این عرصه كه در میان كوه است شهر است; دو تیر پرتاب در دو بیش نیست و مسجد الحرام به میانه این فراخنای اندر است. و گِرد بر گِردِ مسجدِ حرامْ شهر است و كوچه ها و بازارها. و هر كجا رخنه ای به میانِ كوهْ در است، دیوار باره ساخته اند و دروازه بر نهاده. و اندر شهر هیچ درخت نیست مگر بر درِ مسجد حرام، كه سوی مغرب است، شده. و از مسجد حرام بر جانب مشرق بازاری بزرگ كشیده است، از جنوب سوی شمال. و بر سربازار، از جانب جنوب، كوه ابوقبیس است و دامن كوه ابوقبیس «صفا»ست; و آن چنان است كه دامن كوه را همچون درجات بزرگ كرده اند و سنگ ها به ترتیب رانده كه بر آن آستانه ها روند خلق و دعا كنند. و به آخر بازار، از جانب شمال، كوه مروه است و آن اندك بالای است و بر او خانه های بسیار ساخته اند و در میان شهر است. و در این بازار بدوند از این سر تا بدان سر، و آن چه گویند «صفا و مروه كنند» آن است و چون كسی عُمره خواهند كرد. اگر از جای دورآید، به نیم فرسنگی مكه هرجا میله ها كرده اند و مسجدها ساخته، كه عمره را، از آن جا احرام گیرند. و احرام گرفتن آن باشد كه جامه دوخته از تن بیرون كنند و ازاری بر میان بندند و ازاری دیگر یا چادری بر خویشتن درپیچند و به آوازی بلند می گویند كه: «لبّیك اللّهمّ لبّیك...» و سوی مكه می آیند. و اگر كسی به مكه باشد و خواهد كه عمره كند، تا بدان میله ها بروند و از آن جا احرام گیرد و لبیك می زند و به مكه درآید به نیّت عمره و چون به شهر آید به مسجد حرام درآید و نزدیك خانه رود و بر دست راست بگردد، چنانكه خانه بر دست چپ او باشد و بدان ركن شود كه: حجرالاسود در اوست، و حجر را بوسه دهد، و از حجر بگذرد، و بر همان ولا بگردد، و باز به حجر رسد، و بوسه دهد: یك طَوْف باشد. و بر این ولا هفت طوف بكند: سه بار به تعجیل بدود و چهار بار آهسته برود. و چون طواف تمام شد، به مقام ابراهیم ـ علیه السلام ـ رود ـ كه برابر خانه است ـ و از پسِ مقام بایستد، چنانكه مقام مابین او و خانه باشد، و آنجا دو ركعت نماز بكند: آن را نماز طواف گویند. پس از آن، در خانه زمزم شود، و از آن آب بخورد، یا به روی بمالد. و از مسجد حرام به باب الصفا بیرون شود ـ و آن دری است از درهای مسجد، كه چون از آنجا بیرون شوند كوه صفاست ـ بر آن آستانه های كوه صفا شود، و روی به خانه كند، و دعا كند ـ و دعا معلوم است. چون خوانده باشد، فرو آید، و در این بازار سوی مروه برود و آنچنان باشد كه از جنوب سوی شمال رود و در این بازار كه می رود بر درهای مسجد حرام می گردد. و اندرین بازار ـ آنجا كه رسول، علیه الصلوة و السلام، سعی كرده است و شتافته، و دیگران را شتاب فرموده ـ گامی پنجاه باشد. بر دو طرفِ این موضع، چهار مناره است از دو جانب، كه مردم كه از كوه صفا به میان آن دو مناره رسند، از آنجا بشتابند تا میان دو مناره دیگر، كه از آن طرف بازار باشد. و بعد از آن آهسته روند تا به كوه مروه. و چون به آستانه ها رسند، بر آنجا روند، و آن دعا كه معلوم است بخوانند، و بازگردند. و دیگر بار در همین بازار درآیند، چنانكه چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه به صفا، چنانكه هفت بار از آن بازار گذشته باشند. چون از كوه مروه فرود آیند، همانجا بازاری است، بیست دكّان روی به روی باشند، همه حجّام نشسته، موی سر تراشند. چون عمره تمام شد و از حرم بیرون آیند، در این بازار بزرگ كه سوی مشرق است درآیند. و آن را سوق العطّارین گویند: بناهای نیكوست و همه دارو فروشان باشند.
و در مكّه دو گرمابه است، فرشِ آن سنگ سبز، كه فسان می سازند. و چنان تقدیر كردم كه در مكّه دوهزار مرد شهری بیش نباشد. باقی قریب پانصد مرد غربا و مجاوران باشند. و در آن وقت خود قحط بود و شانزده من گندم به یك دینار مغربی و مبلغی از آنجا رفته بودند. و اندر شهر مكّه اهل هر شهری را از بلاد خراسان، و ماوراءالنهر، و عراق، و غیره، سراها بوده، اما اكثر آن خراب بود و ویران. و خلفای بغداد عمارت های بسیار و بناهای نیكو كرده اند آنجا. و در آن وقت كه ما رسیدیم، بعضی از آن خراب شده بود و بعضی مِلْك ساخته بودند.
آب چاه های مكّه، همه، شور و تلخ باشد، چنانكه نتوان خورد، اما حوض ها و مصانعِ بزرگ بسیار كرده اند، كه هریك از آن به مقدار ده هزار دینار برآمده باشد. و آن وقت به آب باران كه از دره ها فرو می آید پر می كرده اند. و در آن تاریخ كه ما آنجا بودیم تهی بودند. و یكی امیر عدن بود، و او را پسر شاد دل می گفتند، آبی در زیرزمین به مكّه آورده بود، و اموالِ بسیار بر آن صرف كرده، و در عرفات برآن كشت و زرع كرده بودند. و آن آب را بر آنجا بسته بودند و پالیزها ساخته و اندكی به مكّه می آمد و به شهر نمی رسید. و حوضی ساخته اند كه آن آب در آنجا جمع می شود. و سقّایان آن را برگیرند و به شهر آورند و فروشند. و به راه برقه، به نیم فرسنگی، چاهی است كه آن را بئرالزاهد گویند. آنجا مسجدی نیكوست. آب آن چاه خوش است و سقّایان از آنجا نیز بیاورند و به شهر بفروشند.
هوای مكّه عظیم گرم باشد. و آخر بهمن ماه قدیم، خیار و با درنگ و بادنجان تازه دیدم آنجا. و این نوبتِ چهارم كه به مكّه رسیدم، غره رجب سنه اثنی و اربعین و اربعمائه (442) تا بیستم ذی الحجه به مكّه مجاور بودم. پانزده فروردین قدیم انگور رسیده بود، و از رُستا به شهر آورده بودند، و در بازار می فروختند. و اول اردیبهشت خربزه فراوان رسیده بود و خود همه میوه ها به زمستان آنجا یافت شود و هرگز خالی نباشد (صص88 ـ 85).
صفت مسجد الحرام و بیت كعبه گفته ایم كه خانه كعبه در میان مسجد حرام، و مسجد حرام در میان شهر مكّه، و طول آن از مشرق به مغرب است و عرض آن از شمال به جنوب. اما دیوارِ مسجدْ قائمه نیست و ركن ها در مالیده است تا به مدورّی مایل است; زیرا كه چون در مسجد نماز كنند، از همه جوانب، روی به خانه باید كرد. و آنجا كه مسجد طولانی تر است از باب ابراهیم ـ علیه السلام ـ است تا به باب بنی هاشم: چهارصد و بیست و چهار ارش است. و عرضش از باب الندوه، كه سوی شمال است، تا به باب الصفا، كه سوی جنوب است; و فراختر جایش سیصد و چهار ارش است. و به سبب مدوّری، جایی تنگتر نماید و جایی فراختر. و همه گِرد بر گِرد مسجد، سه رواق است به پوشش، به عمودهای رخام برداشته اند، و میان سرای را چهارسو كرده، و درازای پوشش كه به سوی ساحت مسجد است به چهل و پنج طاق است، و پهنایش به بیست و سه طاق، و عمودهای رخام تمامت صدو هشتادو چهار است. و گفتند این همه عمودها را خلفای بغداد فرمودند از جانب شام به راه دریا بردن. و گفتند چون این عمودها به مكّه رسانیدند، آن ریسمان ها كه در كشتی ها و گردونه ها بسته بودند و پاره شده بود، چون بفروختند از قیمت آن شصت هزار دینار مغربی حاصل شد. و از جمله آن عمودها یكی در آنجاست كه باب النّدوه گویند: ستونی سرخ رُخامی است. گفتند این ستون را همسنگِ دینار خریده اند. و به قیاس، آن یك ستون سه هزار من بود.
مسجد حرام را هیجده در است، همه به طاق ها ساخته اند بر سرِ ستون های رخام، و بر هیچ كدام در ننشانده اند كه فراز توان كرد.
برجانب مشرق چهار در است. از گوشه شمالی باب النبی، و آن به سه طاق است بسته. و هم بر این دیوار ـ گوشه جنوبی دری دیگر است كه آن را هم باب النبی گویند. و میان آن دو درصد ارش بیش است. و این در به دو طاق است. و چون از این در بیرون شوی بازار عطّاران است كه خانه رسول ـ علیه السلام ـ در آن كوی بوده است، و بدان در به نماز اندر مسجد شدی. و چون از این در بگذری هم بر این دیوار مشرقی باب علی ـ علیه السلام ـ است. و این، آن در است كه امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ در مسجد رفتی به نماز. و این در به سه طاق است. و چون از این در بگذری بر گوشه مسجد مناره ای دیگر است بر سرِ سعی: از آن مناره كه باب بنی هاشم است تا بدینجا بباید شتافتن و این مناره هم از آن چهارگانه مذكور است.
و بر دیوار جنوبی كه آن طول مسجد است هفت در است: نخستین بر ركن ـ كه نیم گرد كرده اند ـ باب الدقاقین است، و آن به دو طاق است. و چون اندكی به جانب غربی بروی، دری دیگر است به دو طاق، و آن را باب الفسانین گویند. و همچنان قدری دیگر بروند باب الصفا گویند. و این در را پنج طاق است، و از همه این طاقِ میانین بزرگتر است، و [هر] جانب او دو طاق كوچك. و رسول الله ـ علیه السلام ـ از این در بیرون آمده است كه به صفا شود و دعا كند. و عتبه این طاقِ میانین سنگی سپید است عظیم، و سنگی سیاه بوده است كه رسول ـ علیه السلام والصّلوة ـ پای مبارك خود بر آنجا نهاده است. و آن سنگْ نقشِ قدمِ متبرّك او ـ علیه السلام ـ گرفته و آن نشان قدم را از آن سنگ سیاه ببریده اند، و در آن سنگ سپید تركیب كرده، چنانكه سر انگشت های پا اندرون مسجد دارد. و حُجّاج، بعضی، روی بر آن نشانِ قدم نهند و بعضی پای، تبرّك را، و من روی بر آن نشان نهادن واجبتر دانستم. و از باب الصفا سوی مغرب مقداری دیگر بروند، باب الطوی است به دو طاق، و از آنجا مقداری دیگر بروند باب التمارین به دو طاق، و چون از آن بگذرند باب المعامل به دو طاق، و برابر این، سرای ابوجهل است كه اكنون مستراح است.
بر دیوار مغربی كه آن عرضِ مسجد است سه در است: نخست آن گوشه ای كه با جنوب دارد با عروه به دو طاق است. به میانه این ضلع، باب ابراهیم ـ علیه السلام ـ است به سه طاق.
و بر دیوار شمالی كه آن طول مسجد است چهار در است. بر گوشه مغربی باب الوسیط است به یك طاق. چون از آن بگذری سوی مشرق باب العجله است به یك طاق. و چون از آن بگذری، به میانه ضلع شمالی، باب النّدوه است به دو طاق. و چون از آن بگذری باب المشاوره استبهیكطاق.
و چون به گوشه مسجد رسی، شمالی مشرقی، دری است، باب بنی شیبه گویند.
و خانه كعبه به میان ساحت مسجد است، مربع طولانی، كه طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرق به مغرب. و طولش سی ارش است و عرض شانزده. و در خانه سوی مشرق است. و چون در خانه روند، ركنِ عراقی بر دست راست باشد و ركن حجرالاسود بر دست چپ. و ركن مغربی جنوبی را ركن یمانی گویند، و ركنِ شمالی مغربی را ركن شامی گویند. و حجرالاسود در گوشه دیوار به سنگی بزرگ اندر تركیب كرده اند و در آنجا نشانده، چنانكه چون مردی تمام قامت بایستد با سینه او مقابل باشد. و حجرالاسود به درازی بدستی چهار انگشت باشد و به عرض هشت انگشت باشد، و شكلش مدور است. و از حجرالاسود تا در خانه چهار ارش است و آنجا را كه میان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گویند. درِ خانه از زمین به چهار ارش برتر است، چنانكه مردی تمام قامت، بر زمین ایستاده، بر عتبه رسد. و نردبان ساخته اند از چوب، چنانكه به وقتِ حاجت در پیش در نهند، تا مردم بر آن بر روند و در خانه روند. و آن چنان است كه به فراخی، ده متر بر پهلوی هم به آنجا برتوانند رفت و فرود آیند. و زمینِ خانه بلند است بدین مقداركه گفته شد.
صفت در كعبه: دری است از چوب ساج، به دو مصراع، و بالای در شش ارش و نیم است. و پهنای هر مصراعی یك گز و سه چهار یك، چنانكه هر دو مصراع سه گز و نیم باشد. و روی در، و در فراز هم، نبشته و بر آن نقره كاری دایره ها و كتابت ها نقاشی منبت كرده اند، و كتابت های بزر كرده، و سیم سوخته در رانده، و این آیت را تا آخر بر آنجا نوشته: «اِنّ اَوَّلَ بَیْتَ وُضِعَ لِلْناسِ لَلَّذی بِبَكَة... الایه» . و دو حلقه نقرگینِ بزرگ كه از غزنین فرستاده اند بر دو مصراعِ در زده، چنانكه دست هركس كه خواهد بدان نرسد. و دو حلقه دیگر نقرگین، خُردتر از آن، هم بر دو مصراعِ در زده، چنانكه دست هركس كه خواهد بدان رسد. و قفل بزرگ از نقره بر این دو حلقه زیرین بگذرانیده كه بستن در به آن باشد، و تا آن قفل برنگیرند درگشوده نشود.
عرفات :
و از مصر تا مكه، بدین راه كه این نوبت آمدم، سیصد فرسنگ بود، و از مكه تا یمن دوازده فرسنگ. و دشتِ عرفات در میان كوه های خُرد است چون پشته ها. و مقدار دشتْ دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشت مسجدی بوده است كه ابراهیم ـ علیه السلام ـ كرده است; و این ساعتْ منبری خراب از خشت مانده است; و چون وقت نمازِ پیشین شود، خطیب بر آنجا رود و خطبه جاری كند; پس بانگ نماز بگویند و دو ركعت نماز به جماعت، به رسمِ مسافران بكنند. و همه در آن وقتْ قامتی نماز بگویند و دو ركعت دیگر نماز به جماعت بكنند. پس خطیب بر شتر نشیند و سوی مشرق بروند.
جَبَلُ الرَّحمه :
به یك فرسنگی آنجا كوهی خُرد سنگین است كه آن را جَبَلُ الرَّحمه گویند، بر آنجا بایستند [1][1]و دعا كنند تا آن وقت كه آفتاب فرو رود.
و پسرِ شاد دل، كه امیر عدن بود، آب آورده بود از جای دور و مال بسیار بر آن خرج كرده، و آب را از آن كوه آورده و به دشتِ عرفات برده، و آنجا حوض ها ساخته كه در ایام حج پر آب كنند تا حاج را آب باشد. و هم این شاد دل بر سرِ جَبَلُ الرَّحمة چهار طاقی ساخته عظیم كه روز و شبِ عرفاتْ بر گنبدِ آن خانه چراغ ها و شمع های بسیار بنهند كه از دو فرسنگ بتوان دید. چنین گفتند كه امیر مكّه از او هزار دینار بستد كه اجازت داد تا آن خانه بساخت.
مشعر الحرام
نهم ذی الحجة سنه اثنی و اربعین و اربعمائه (442) حج چهارم به یاری خدای ـ سُبْحانَهُ و تَعالی ـ بگزاردم و چون آفتاب غروب كرد حاج و خطیب از عرفات بازگشتند، و یك فرسنگ بیامدند تا به مشعر الحرام. و آنجا را مزدلفه گویند. بنایی ساخته اند خوب، همچون مقصوره، كه مردمْ آنجا نماز كنند و سنگ رجم را كه به مِنا اندازند از آنجا برگیرند. و رسمْ چنان است كه آن شب، یعنی شب عید، آنجا باشند، و بامداد نماز كنند، و چون آفتاب طلوع كند، به مِنا روند و حاجّ آنجا قربان كنند. و مسجدی بزرگ است آنجا كه آن مسجد را خیف گویند. و آن روز خطبه و نمازِ عید كردن به مِنا رسمْ نیست، و مصطفی ـ صلی الله علیه وسلم ـ نفرموده است. روز دهم به مِنا باشند و سنگ بیندازند و شرحِ آن در مناسكِ حج گفته اند. دوازدهمِ ماه، هر كس كه عزم بازگشتن داشته باشد، هم از آنجا بازگردد، و هر كه به مكه خواهد بود به مكه رود (صص99 ـ 90).
منابع :
1 ـ سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی مروزی، به كوشش نادر وزین پور، تهران، كتاب های جیبی، 1370، ص2.
2-وسفی، غلامحسین. چشمه روشن: دیداری با شاعران (تهران، علمی، 1369) صص89 ـ 79.
3 ـ ره آورد سفر، گزیده سفرنامه ناصر خسرو. تصحیح و توضیح سید محمود دبیرسیاقی (تهران، سخن، 1370)، ص19 .
4ـسفرنامه،ص2
5ـ سفرنامه حكیم ناصر خسرو قبادیانی مروزی، به كوشش سید محمد دبیر سیاقی (تهران، زوار، 1356) ص39 .
6ـ تحلیل سفرنامه ناصر خسرو از جعفر شعار (تهران،قطره،1371)ص28 .
7ـ بخش هایی كه نقل شد بر اساس سفرنامه ناصر خسرو با تصحیح نادر وزین پور است كه اطلاعات كتابشناختیآنآمدهاست.
8- در نوشتن این مقال علاوه بر منابع فوق از این دو كتاب نیز استفاده شده است:
زریـن كـوب، عبدالحسین با كاروان حُلّه: مجموعه نقد ادبی (تهران، علمی، 1370) آوراه یمگان ص101 ـ 85 .
یوسفی، غلامحسین، دیداری با اهل قلم: درباره بیست كتاب نثر فارسی (تهران، علمی، 1367) سیری در آفاق، صص 86 ـ 53
| عجایب هفت گانه - غول رودس
یونان باستان در بیشتر دوران تاریخی خود، شامل ایالاتی با قدرت محدود بوده است. جزیره رودس شامل سه ایالت یالیسوس Ialysos، کامیروس Kamiros و لیندوس Lindos بوده است. در 408 قبل از میلاد، این شهرها با هم متحد شده و یک قلمرو با پایتخت واحد به نام رودس، به وجود آوردند. این شهر از نظر اقتصادی بسیار پیشرفته بود و با مصر مراودات تجاری داشت. در سال 305 قبل از میلاد آنتیگونیدهای مقدونیه ، رودس را محاصره کرد تا این ارتباط تجاری را از بین ببرد. آنها هرگز موفق نشدند به داخل شهر نفوذ کنند و پس از امضای قرارداد صلح در سال 304 قبل از میلاد، آنتیگونیدها محاصره را ترک کردند و مقدار قابل توجهی اسلحه و جنگ افزارهای گران قیمت برجا گذاشتند. اهالی رودس این غنایم را فروختند و به افتخار اتحاد خود، با پول آن مجسمه عظیم هلیوس Helios خدای خورشید را بنا کردند. ساختن این مجسمه 12 سال طول کشید و در سال 282 قبل از میلاد به پایان رسید. سالها این مجسمه در ورودی بندر پابرجا بود تا زلزله شدیدی به شهر آسیب فراوان رساند و مجسمه را از ضعیفترین قسمت آن - زانوهای غول - شکست. شرح کوتاهی از مجسمه پروژه ساخت مجسمه به کارس Chares مجسمه ساز اهل لیندوس سپرده شده بود. برای این کار، کارگران او قطعات برنزی روی مجسمه را قالب ریزی میکردند. پایه مجسمه از مرمر بوده و پاها تا مچ آن ابتدا ساخته و محکم شده است. ساختار مجسمه به تدریج با قرار گرفتن قطعات برنز بر روی چهارچوبی از آهن و سنگ، پدیدار میشد. یک خاکریز بلند برای دسترسی پیدا کردن به بخشهای بالایی مجسمه، در اطراف آن ساخته شد که بعد از اتمتم کار برچیده شد. مجسمه در پایان 33 متر ارتفاع داشت و عده کمی میتوانستند دو دست خود را بر دور انگشت شست او حلقه کنند |
| Flash Memory چیست؟ (7/2/86) | |
|
حافظه های الکترونیکی در انواع گوناگون و برای مصارف مختلف ساخته شده اند . حافظه های فلش به دلیل سرعت بالای آنها در ثبت اطلاعات و همچنین استفاده فوق العاده آسان بسیار پر فروش و پر طرف دار می باشند . از این رو در دوربین های دیجیتالی ، تلفن همراه و سایر دستگاه ها شاهد استفاده روز افزون از آنها هستیم . شیوه ذخیره اطلاعات در این نوع از حافظه بسیار شبیه به ذخیره اطلاعات در RAM می باشد . در حقیقت حافظه های فلش در نحوه فعالیت مشابه یک منبع ذخیره اطلاعات ثابت عمل می کند . به این معنی که در آنها هیچ قطعه متحرکی به کار نرفته و تمام کارها توسط مدارات الکترونیکی انجام می شود . در مقابل درون دیسک های سخت چندین قسمت متحرک وجود دارد که این وضع خود آسیب پذیر بودن این گونه حافظه را نسبت به حافظه های فلش نشان می دهد . در این قسمت به فن آوری و زیر ساخت این نوع حافظه نگاهی کوتاه داریم . حافظه های فلش از تراشه های EEPROM ساخته شده اند . همان طور که در مقالات قبلی ذکر شد در این گونه از حافظه ها ذخیره و حذف اطلاعات توسط جریان های الکتریکی صورت می پذیرد . این گونه تراشه ها داخل سطر ها و ستون های مختلف شبکه ای منظم را پدید می آورند . در این شبکه هر بخش کوچک دارای شماره سطر و ستون مختص به خود بوده و در اصطلاح هر کدام از این بخش ها یک سلول حافظه نامیده می شود . هر کدام از این سلول ها ازتعدادی ترانزیستور ساخته شده و هر کدام از این سلول ها توسط لایه های اکسید از دیگر سلول ها جدا می باشد . درداخل این سلول ها دو ترانزیستور معروف با نام های Floating gate و Control gate استفاده می شود . Floating gate به خط ارتباطی سطر ها متصل بوده و تا زمانی که ارتباط بین این دو ترانزیستور برقرار باشد ، این سلول دارای ارزش ١ می باشد . این سلول ها می توانند دارای ارزش ١ و یا ٪ باشند . Tunneling : امروزه این فن آوری ، آنقدر سریع توسعه می یابد که تا چند سال دیگر قادر به ذخیره اطلاعات معادل ٤٪ گیگا بایت در فضایی به اندازه یک سانتی متر مربع هستیم . هم اکنون نیز این حافظه ها در ابعاد بسیار کوچک در ظرفیت های گوناگون در دسترس همه قرار دارد
|

ميگويند اينها بعضي از مهارت هاي يك معلم وب هستند: " برقراري ارتباط چشمي، براي دانستن اينكه فرد موضوع را فهميده؛ باز خورد گرفتن با سوال كردن تا معلم متوجه شود آيا ميتواند درس را ادامه بدهد يا نه و درنهايت درك اين نكته كه معلم و شاگرد بايد با هم گام بردارند و ... حالا ميخواهيم ببينيم در دنياي حيوانات رابطه معلم و شاگردي چگونه است."
مورچه ها تكنيك هايي در آموزش دارند كه باعث شرمندگي محققان شده است. مورچه ها هم مثل آدم ها، معلم دارند؛ معلم هاي ريزه ميزه اي كه به شاگردان نشان ميدهند براي اينكه عضو مفيدي در اجتماع باشند بايد بدانند و ياد بگيرند.
جالبترين كشف دانشمندان اين است كه مورچه هاي معلم، خود را باسرعت نو آموزان تنظيم ميكنند و قبل از شروع درس بعدي ، به اين اطمينان ميرسند كه بچه مورچه ، درس قبلي را خوب ياد گرفته باشد.
در دنياي حيوانات معلم تعريف معيني دارد؛ كسي كه در حضور مشاهده گر بي تجربه و تازه كار، رفتارش را طوري تغيير ميدهد كه شاگردش سريع تر ياد بگيرد. دردنياي آدم ها، شاگرد براي يادگيري هزينه ميكند اما بين مورچه ها اين معلم است كه بايد بهاي تعليم را بپردازد و آن كند شدن سرعت خودش است.
در ضمن اعتقاد بر اين است كه در آموزش، باز خورد دو طرفه بين شاگرد و معلم وجود دارد. به عبارتي، معلم اطلاعات و راهنمايي هاي لازم را در حد توانايي شاگرد به او ميدهد و شاگرد هروقت كه درس را ياد گرفت ، به معلم علامت ميدهد.
پايت را بگذار جاي پاي من!
مورچه ها با كمك مولكول هايي شيميايي به نام فرمون، موقع راه رفتن برروي زمين ردي از خود به جاي ميگذارند و به اين وسيله مورچه هاي ديگر را به سمت غذا راهنمايي ميكنند اما فقط خودشان از كار خود سر در مي آورند. به همين خاطر يك مورچه معلم (كه ماده است) كار هدايت نفر به نفر را به عهده ميگيرد. او يك مورچه تازه كار كه مايل است به خاطر غذا دنبال او بيايد را پيدا ميكند و به او آموزش ميدهد. اين نو آموز موقع راه رفتن، پي در پي مي ايستد و با پاهايش به شكم و پاهاي مورچه معلم ميزند تا به او بفهماند اين روند را ادامه بدهد. اگر اينكار را انجام ندهد مورچه معلم مي ايستد.
وقتي فاصله بين اين دو خيلي زياد ميشود، معلم سرعتش را كم و مورچه نوآموز سرعتش را زياد ميكند. معلم در واقع با اين كار از خود گذشتگي ميكند چون در حالت عادي سرعتش 4 برابر اين مقدار است.
اين مورچه جديد آن قدر درسش را خوب ياد ميگيرد كه تواند خودش معلم شود و جريان اطلاعات در كلني مورچه ها را برقرار نگه دارد.
ميبينيد كه شگفتي هاي دنياي آفرينش خداوند در كوچكترين موجودات هم جلوه گري ميكند. پس لطفا اين دفعه كه خواستيد سهوا يا خداي نكرده عمدا مورچه اي را زير پاي مباركتان له كنيد به اين فكر بيفتيد كه چه دنياي در همين مخلوق كوچك به چشم نيامدني نهفته است. آن وقت حتما دورش خواهيد زد.
منبع :/cph-theory.persiangig.com
هفت شگفتي عظيم در جهان فيزيك
كورش ضيابري
ترجمه: سيد ايمان ضيابري
هفت شگفتي عظيم در جهان فيزيك ما به جايي رسيدهايم كه كه بدون حل كردن برخي از مشكلات و مسايل فيزيك، نميتوانيم در مورد حقايق و پديدههاي جالب و شگفتانگيز ديگر فيزيكي، اطلاعات بيشتري كسب كنيم. براي درك مفاهيمي مثل خاستگاه و بنياد جهان هستي، سرنوشت نهايي سياهچالههاي فضايي يا امكان سفر در زمان، نياز داريم كه بدانيم جهان هستي چگونه ادامهي حيات ميدهد.
۱) جهان هستي چگونه برپاست؟
ما به جايي رسيدهايم كه كه بدون حل كردن برخي از مشكلات و مسايل فيزيك، نميتوانيم در مورد حقايق و پديدههاي جالب و شگفتانگيز ديگر فيزيكي، اطلاعات بيشتري كسب كنيم. براي درك مفاهيمي مثل خاستگاه و بنياد جهان هستي، سرنوشت نهايي سياهچالههاي فضايي يا امكان سفر در زمان، نياز داريم كه بدانيم جهان هستي چگونه ادامهي حيات ميدهد.
هماكنون يك ايدهي خوب در ذهن ما هست كه ميتواند منتج به كشف حقيقت و بنياد هستي شود. علم فيزيك در قرن بيستم بر پايهي انقلابهاي دوگانهي مكانيك كوانتومي (تئوري ماهيت جسم) و نظريهي معروف اينشتين در مورد فضا، زمان و جاذبه معروف به نسبيت، بنا شده است. اما وقتي شما به دو تعريف نهايي از واقعيت دست پيدا ميكنيد زماني كه تنها يك واقعيت را موجود ميبينيد، اين راضيكننده نيست.
تلاش براي يگانهسازي اين دو تئوري، موانع تكنيكي فني و مفهومي وحشتناكي را بر سر راه بهترين نظريهپردازان فيزيك در طول دهههاي گذشته قرار داده و آنان را به چالش كشيده است. براي مثال از آنجايي كه جاذبه، خودش را به عنوان يك عامل ايجاد انحراف در فضاي چهاربعدي زمان-مكان معرفي ميكند، پذيرش نظريهي كوانتومي در مورد جاذبه ايجاد مشكل ميكند. از يك جهت، اين به معناي پذيرش شك و ترديد هايزنبرگ در مورد فرضيات موجود راجع به زمان – مكان به شكل فينفسه است كه قطعاً مشكلساز خواهد بود.
اما ممكن است اين ترديدها، يك معناي ديگر هم داشته باشند و آن به معناي وجود يك مشكل در رابطه با گرايش و رويكرد ما نسبت به قضيه است. شايد ما نبايد مفهوم جاذبه را به تنهايي بررسي كنيم. اكثر تلاشهايي كه براي يكسانسازي نظريات موجود در مورد جاذبه انجام شدند، خود منجر به اين گشتند كه تعريف كيفيت و كميت جاذبه، وارد يك بحث و ميدان جديد شود كه به ناچار همهي نيروهاي طبيعت مانند همهي اجزاي زيراتمي را به يك چارچوب تئوريك محدود ميكند. اين ايدهيي است كه برخي از فيزيكدانها آن را "تئوري همهچيز" ميخوانند.
نظريهي جديدي كه در حال حاضر مطرح ميشود، نظريهي "فرا-رشتهيي" است كه به وجود حلقههاي كوچك و ريز رشتهيي اتمي به عنوان سازندهي همهي مواد حكم ميدهد. فرضيهي ديگري كه وجود دارد و به تئوري ام مشهور است هنوز كمي پيچيده و مبهم به نظر ميرسد و ميتواند به عنوان لايهيي كه در ابعاد وسيعتر فضايي حركت دارد، تصوير شد. اما مرحله و روند پيشرفت در اين نظريهها در بهترين حالت، اينگونه جمعبندي ميشود كه هيچ كس دقيقاً به ياد نميآورد وجود حرف "M” در نظريهي ام، دقيقاً به چه دليلي است و چه واژهيي را تداعي ميكند. راه درازي در پيش است...
۲) آيا "ضدجاذبه"ي اينشتين واقعاً يك اشتباه بود؟
اينشتين، ضدجاذبه را بزرگترين اشتباه خود ميشمارد. اما به نظر ميرسد كه او با اضافه كردن يك نظريهي ضدجاذبه به فرضيهي نسبيت خود كه آن را شرط فلسفهي انتظام گيتي ميخوانند، كار درستي انجام داده است.
اين شرط اضافه در فرضيهي نسبيت، به فضا يك خاصيت تدافعي نسبت ميدهد به اين معنا كه فضا خودش را دفع ميكند، گستردهتر ميشود و هرچه سريعتر اين روند افزايش گستردگي ادامه مييابد. اينشتين اين عامل به ظاهر بيارزش را اضافه كرد چرا كه تصور ميشد جهان هستي ثابت است و بيحركت. در نتيجه نياز بود تا نيرويي وجود داشته باشد و قدرت كشش جاذبهيي زمين را بالانس و دچار تعادل كند كه مواد موجود بر روي زمين، كوچك و كوچكتر نشوند.
اما در دههي ۱۹۲۰، ادوين هابل كشف كرد كه جهان هستي خود به خود در حال گسترش و افزايش است. در نتيجه اينشتين نيز نظريهي "تعادل انتظامي گيتي" را به دليل ترس، پس گرفت!
اما به نظر ميرسد اين ايده نبايد محو شود. نظريهي كوانتومي ميدانها، ثابت ميكند كه حتي فضاهاي خالي نيز با انرژي زياد در حال طغيان و جنب و جوش هستند. در واقع همان تاثير جاذبهيي g=۱۰ كه نظريهي ضدجاذبهي اينشتين را توصيف ميكند. اين نظريه در مورد قدرت دافعه (كه در مقابل جاذبه مطرح ميشود) مقداري گنگ و مبهم است اما به آن يك ارزش تخميني ميدهد.
تقريباً 10 سال پيش، فضانوردان متوجه شدند كه سرعت گسترش ابعاد جهان هستي در حال افزايش است و در نتيجه نظريات آزمايش خود در مورد نيروي ضدجاذبه را مطرح كردند. در عين ناباوري و سرگرداني فيزيكدانها هم اين فضانوردان، قدرت ضدجاذبه را شامل ۱۲۰ نيرو دانستند كه ۱۰ بار از مقدار پيشبينيشدهي قبلي كوچكتر است.
اين نتيجه، بسيار گمراهكننده و عجيب است. اگر تعادل برقرار شده ميان جاذبه و دافعه، مقداري برابر با صفر بود، در نتيجه يكي از قوانين عميق و مهم طبيعي در موردش صدق ميكرد اما يك عدد غيرصفر كه تازه با تئوري ابتدايي نيز غيرقابل مقايسه شناخته شده را نميشود تعبير كرد.
براي وخيمتر كردن شرايط، كيهانشناسان به ايدهيي علاقهمند شدند كه نيروي دافعهي بسيار قوي و بزرگي در اولين مرحلهي تفكيك پس از انفجار بزرگ يا Big Bang را مطرح ميكند چرا كه اين نظريه، سناريوي جذاب و محبوب مربوط به زمين غيرمسطح و در حال افزايش حجم را تاييد ميكند. با توجه به اين تئوري، جهان هستي پس از تولد و شكلگيري، با سرعتي غيرقابل باور توسط يك عامل قدرتمند و عظيم، تغيير حجم داد و اين نيرو را قدرت ضدجاذبه يا دافعه ايجاد نمود.
در نتيجه اگر بخواهيم دليل و برهاني بر اين افزايش حجم سريع و روزافزون بيابيم، به نظريهيي نياز داريم كه توضيح دهد چرا ضدجاذبه در ابتدا بسيار قوي و شديد بود، سپس با شتاب و سرعت كاهش مقدار پيدا كرد و سپس به مقداري در حوالي صفر رسيد. به عبارت ديگر، ما ميخواهيم بدانيم كه چرا نيروي ضدجاذبه، تقريباً در اولين فازهاي شكلگيري جهان هستي حذف و محو شد اما به طور كلي از بين نرفت؟
يك احتمال اين است كه نيرو بر اثر گذشت زمان، محو ميشود. احتمال ديگر ميتواند اين باشد كه نيرو در فضا تغيير ميكند و در نتيجه ممكن است از وراي دوربين تلسكوپهاي ما، همه چيز بسيار بزرگتر از آنچه هستند نشان داده شوند. اگر اينگونه است، در نتيجه هر جسمي در آن منطقه، با سرعت در كهكشانها و ستارههاي ديگر پخش و متلاشي ميشد و در نتيجه اصلاً هيچ ناظري نميتوانست حضور داشته باشد تا نيرو را اندازه بگيرد.
آنچه كه ما نياز داريم، يك تئوري است كه قدرت نيروي دافعه يا ضدجاذبه را به اندازهي بخشي از قدرت همهي نيروهاي موجود در طبيعت براي ما تعريف كند. متاسفانه به نظر نميرسد كه تئوريهاي موجود مثل تئوري فرارشتهيي يا تئوري "ام"، اين ميزان خاص را مشخص كنند و مقدار كمي كه باقي ميماند هم همچنان ناشناخته و اسرارآميز خواهد بود. در نتيجه بايد دوباره به سوال يك رجوع كنيم!
۳) چرا ما در سه بعد زندگي ميكنيم؟
آيا اينكه زمين ما سه بعد دارد، اتفاقي است يا بايد برايش دنبال يك تعبير عميقتر گشت؟ بعضي از تئوريسينها معتقدند كه فضاي به وجودآمده بر اثر انفجار بزرگ، تنها به صورت اتفاقي از سه بعد تشكيل گشت و ممكن است قسمتهاي ديگري از جهان هستي وجود داشته باشند كه ابعادشان متفاوت باشد.
مثلاً هيچ دليل منطقي نميتوان يافت براي پاسخ به اين سوال كه چرا مثلاً جهان هستي فقط دو بعد ندارد. چندصد سال پيش، ادوين آبوت اثري به نام "زمين مسطح" نوشت كه در آن جهاني دوبعدي را تصوير كرد. جهاني كه در آن اجسام و موجودات حيات خود را تنها بر روي "سطح" ادامه ميدادند. اما فيزيك جهان دوبعدي با فيزيك جهان ما بسيار متفاوت خواهد بود. براي مثال در فضاي دو بعدي، امواج به شفافيت انتشار در فضاي سه بعدي، پخش نميشوند و باعث ايجاد انواع مشكلات در سيگنالرساني و انتقال اطلاعات ميگردند. و نيز از آنجايي كه زندگي آگاهانه، به فرآيند انتقال درست و صحيح اطلاعات بستگي دارد، در نتيجه اين تفاوتها كافي خواهند بود براي اينكه مشاهدات ما را تنها در حد مناطقي ناشناخته محدود نگاه دارند.
تصور كردن فراتر از سه بعد نيز مشكلات مختلفي به همراه خواهد داشت. در چنين حالتي، سيستمهاي نجومي و سيارهيي غيرممكن ميشوند چرا كه عكس قانون جاذبه يعني قانون قدرتهاي افزايشي به وجود خواهد آمد. در نتيجه به نظر ميرسد كه جهان سه بعدي تنها جهاني است كه وجود دارد و فيزيكدانها ميتوانند دربارهاش بنويسند. اما نكات ريزي وجود دارد كه باعث ميشود اين فرضيه با شك و ترديد همراه باشد.
شايد فضا سه بعدي نيست و تنها اينگونه براي ما نشان داده ميشود. شايد فضا ۹ يا ۱۰ بعد دارد و حتي ابعاد بيشتر! برخي از تئوريهايي كه قصد يكپارچهسازي نيروهاي طبيعت را دارند مانند فرضيهي فرا-رشتهيي، امكان وجود تعداد ابعاد بيشتري نسبت به آنچه كه ما ميبينيم را رد نميكنند.
دليلشان نيز اين است كه بسياري از معادلاتي كه براي توصيف وضعيت موجود به كار ميروند، با در نظر گرفتن تعداد بيشتر ابعاد، نتايج بهتري ميدهند! در نتيجه نميتوان آن را كاملاً بيمعني دانست. ابعاد اضافي فضا، سابقهي حل بسياري از مشكلات و مسايل حلناشدني فيزيك را دارند. براي مثال اينشتين براي توصيف كردن جاذبه، به يك بعد اضافي نياز داشت و آن، زمان بود. و تئودور كالوتزا نيز يك بعد به سه بعد اثبات شده اضافه كرد چرا كه ميخواست نظريات جاذبه را با فرضيات ماكسول در مورد الكترومغناطيس، همگون سازد.
مطمئناً ما نميتوانيم بعد چهارم را ببينيم اما اين هم احتمالاً يك دليل دارد. اين بعدهاي اضافه، ميتوانند بسيار كوچك و فشرده شوند. يك لولهي پليمري آب را از دور در نظر بگيريد. مانند يك خط دراز و معوج به نظر ميرسد. از يك بعد نزديكتر آن را نگاه كنيد. به شكل تيوب يا لوله ديده ميشود. اما آنچه كه در حقيقت اين لوله را ميسازد، يك سطح دايرهيي شكل كوچك است كه دور محيط لوله چرخيده است. به طور مشابه، بعد چهارم نيز ميتواند چنين لولهيي باشد كه دور فضاي سهبعدي ميچرخد اما آنقدر كوچك است كه ديده نميشود.
در نتيجه تصور كردن ابعاد بسيار زيادتري كه اينگونه در فضا پنهان شدهاند، به راحتي ممكن است. اما متاسفانه نظريهي فرا-رشتهيي هنوز دقيقاً سه بعد گشودهشده را تاييد نميكند در نتيجه براي تصور ما نسبت به جهان هستي هم تعريف درستي نميتوان ارايه داد.
اما براي تصور كردن يك بعد جديد، راههاي ديگري هم هست. فرض كنيد نيروهاي فيزيكي بتوانند نور و جسم را به يك صفحهي سهبعدي مسطح يا ورقيشكل تقليل دهند و محدود كنند در حالي كه به برخي پديدههاي ديگر فيزيكي اجازه ميدهند تا وارد بعد چهارم شوند. ساكن شدن سطوح دو بعدي به جاي اجسام سهبعدي در فضاهاي مشخص باعث ميشود تا هر جسم و پديدهيي به شكل طرح و نقشهاش نشان داده شود. مثلاً ما يك توپ كرهيي شكل را به صورت دايره ببينيم! به طريق مشابه، ممكن است ادعا شود كه ما در حال حاضر تنها تصويري سه بعدي از اجسام و مفاهيمي را ميبينيم كه در واقع چهاربعدي هستند.
اما فضاي "سه لايهيي" ما ميتواند تنها در چهار بعد نيز محدود نشود. لايههاي قابل كشف ديگري نيز ميتوانند وجود داشته باشند كه در فضاي چهاربعدي حضور دارند. اثبات اين فرضيه، انجام آزمايشهايي تازه را ميطلبد كه وجود بعد چهارم را نيز به ما نشان دهد. اما اين نظريه وجود دارد كه برخورد لايههاي چندبعدي در مقياسهاي اينچنيني ميتواند به تكرار شدن "انفجار بزرگ" منجر گردد در نتيجه حضور ما بر روي كرهي زمين شايد اصلاً مويد همين مطلب باشد كه فضا واقعاً سهبعدي نيست!
۴) آيا سفر در زمان امكانپذير است؟
شايد سوال يك نيز بازگويي همين سوال باشد. ماهيت جسم و جاذبهي كوانتومي را فراموش كنيد. شايد اين سوال را هر كسي دوست دارد كه پاسخ دهد. سفر در زمان به يك موضوع علمي – تخيلي مورد علاقه و جذاب براي مردم تبديل شد پس از اينكه اچ.جي. ولز، رمان نوگرايانه و جالب خود با نام "ماشين زمان" را نوشت. اما هرآنچه كه اينجا مطرح شده، لزوماً علمي – تخيلي نيست. براي مثال سفر در زمان به سوي آينده، يك واقعيت علمي پذيرفته شده است. تئوري نسبيت اينشتين تاييد ميكند كه يك جسم ناظر و مشاهدهگر در برابر زمين، ميتواند به سمت آيندهي زمين جهش كند. اين تاثير را ساعتهاي اتمي ثابت كردهاند.
اما اينگونه درگير شدن با تار و پودهاي زمان، به سرعتي مشابه سرعت نور نياز دارد كه شايد در تئوري قابل اثبات و ممكن باشد اما به يك شاهكار بزرگ مهندسي نياز دارد، حتي اگر به بودجه و هزينههايش فكر نكنيم. اما سفر در زمان به سمت عقب، مشكلات بزرگتري خواهد داشت. نسبيت، اين فرضيه را تاييد نميكند كه يك جسم ناظر بتواند در دو بعد زمان-مكان سفر كند و به عقب هم برگردد. اما در همهي داستانها و سناريوها، چنين شرايط خارقالعادهيي نيز در نظر گرفته شده است.
يكي از راههاي سفر به عقب در زمان، استفاده از يك "لانهي مار" فضايي خواهد بود. تئوريسينها معتقدند چنين تونل يا دروازهي ستارهيي كه دو نقطه را در ابعاد زمان – مكان به يكديگر متصل كند، وجود دارد. اگر يكيشان را پيدا كنيد و داخلش بپريد، چند لحظهي بعد از نقطهيي ديگر در جهان هستي سردر خواهيد آورد. آنها معتقدند اگر چنين چالهيي وجود داشته باشد، ميتوان آن را با ماشين زمان نيز مطابق و هماهنگ كرد. ميتوانيد از طريق آن سفر كنيد و نه تنها از يك مكان ديگر سر دربياوريد، كه وارد يك زمان ديگر نيز بشويد. اين "زمان" ميتواند در گذشته يا آينده باشد.
اگر امكان سفر به گذشته وجود داشته باشد، انواع پارادوكسها و تضادها نيز اتفاق خواهند افتاد. مانند معماي يك مسافر زمان كه به سالهاي گذشته ميرود و مادرش را وقتي يك كودك است، به قتل ميرساند. از اين تضادها ميتوان گريخت اگر اصرار بورزيم و بدانيم كه هيچ چيز نميتواند قانون علت و معلول و كنش و واكنش را از بين ببرد. اما سفري دوطرفه در مسير زمان، هنوز پيچيده و غيرقابل هضم است.
براي بسياري از فيزيكدانها، اين مساله بسيار غيرعقلاني است. استفان هاوكينگز نظريهي "تخمين محافظت از تسلسل وقايع" را مطرح ميكند و معتقد است كه يك نيرو يا عامل خاص باعث ميشود تا اجسام فيزيكي يا نيروها نتوانند به گذشته برگردند. اين مساله شايد به دليل موانع و سدهاي فيزيكي اساسي بر سر راه ساخت ماشين زمان اتفاق ميافتد. براي مثال انرژي خلاء كوانتومي در صورتي كه هيچ محدوديتي براي ورود به حفرههاي ماري فضا نداشته باشد، طغيان خواهند كرد و دفع خواهند شد.
اين مساله همچنان لاينحل باقي مانده اما موضوعي است كه بسياري از مردم، وقت و تلاش خود را صرف آن ميكنند. همانطور كه هاوكينگز اشاره كرده، صرف هزينه براي تحقيق در مورد سفر به زمان بسيار سخت است. در نتيجه به نظر ميرسد برهان يا تكذيبيهيي براي حل اين مساله، خود به مشكلات عمومي ديگر منجر شود. مانند طرح يك نظريهي رامشدني و قابل دسترسي در مورد جاذبهي كوانتومي.
۵) آيا ما در يك صافي كهكشاني زندگي ميكنيم؟
سياهچالههاي آشناي كهكشاني همچنان ميتوانند باعث ايجاد بهت و حيرت براي فيزيكدانهاي تئوريست شوند. يك سياهچالهي فضايي ميتواند زماني كه يك ستارهي بزرگ آتش ميگيرد و محو ميشود، تشكيل گردد. هستهي آن بر اثر جاذبهي دروني فراوان، به دو نيم تقسيم ميشود. اگر جسم به لحاظ شكلي، كروي باشد، آنگاه همهي مواد تجزيهشده از ريشه با نسبتهاي مساوي به سمت مركز هندسي هسته، ريزش ميكنند در نتيجه مقدار ميدان چگالنده و ميدان جاذبه به بينهايت ميل خواهد كرد. تا زماني كه جاذبه، خود را به عنوان تاروپودي از هندسهي مكان – زمان معرفي ميكند، ميزان خميدگي و پيچش اين دو بعد يعني زمان و مكان، به بينهايت ميل خواهد كرد و براي زمان – مكان يا هر دوي آنها، يك خط مرز و محدوده خواهد ساخت. رياضيدانها، اين پديده را تكين يا فرديت مينامند.
هيچ كس نميداند كه از اين فرديتها، چه چيزي حاصل ميشود. آيا فضا-زمان، همانجا به پايان خواهد رسيد يا اين فرديتها به از كارافتادگي نظريات ما منجر ميشوند؟ اگر زمان – مكان مرز و حدودي داشته باشد، آنگاه پيشبيني كردن حاصل آن نيز غيرممكن خواهد بود. از آنجايي كه پيش بيني و فلسفهي جبر و تقدير، پايهي همهي تصاوير علمي و منطقي از جهان حاضر را تشكيل ميدهد، فرديتها ميتوانند پا را از مرزهايي فراتر بگذارند كه علم نميتواند.
وقتي يك سياهچالهي فضايي، حاصل يك تفرد را در بربگيرد، آن ديگر پوشيده و مستور ميشود و ديگر تهديدآميز نيست. در ۱۹۶۷، راجر پنروز، فرضيهي "سانسور فضايي" را مطرح كرد. در اين فرضيه، اعتقاد بر اين بود كه همهي تفردهاي ايجادشده بر اساس كاهش جاذبه، قاعدتاً توسط سياهچالههاي فضايي پوشيده ميشوند و در نتيجه براي ما غيرقابل مشاهده هستند. راه چاره نيز غيرقابل دسترسي بود يعني وجود تفردهاي ناپوشيده كه ميتوانند باعث اتفاقاتي بدون توجيه و دليل منطقي و عقلاني شوند.
سپس چند سال بعد، استفان هاوكينگز، يك پيچيدگي ديگر در مورد اين مساله را نيز مطرح كرد. او متوجه شد كه سياهچالهها، امواج گرمايي از خود منتشر ميكنند و به آرامي تجزيه ميشوند. تئوريسينهاي فيزيكي، آنچه كه ممكن بود در پايان اتفاق بيفتد را اينگونه تصور كردند: آيا اين تبخير و تبديل در نهايت، تفردهاي موجود در دل سياهچالهها را نمايان و بيپرده خواهد كرد؟
اين مساله در مباحث مربوط به تئوري اطلاعات نيز به شكلي ديگر مطرح شد. وقتي ستارهيي از يك سياهچاله برميخيزد، محتواي اطلاعات جزيي ستاره (مانند تعداد اجزا و ذرههايي كه از آن تشكيل شده است و از هر نوع ذره و قسمت، چند تكه عضو در ستاره به كار رفته) براي يك ناظر بيروني، غيرقابل مشاهده خواهد بود.
در نتيجه زماني كه يك سياهچالهي فضايي از بين ميرود، آيا اطلاعات بر اثر نوعي از تابش كه هاوكينگز مطرح كرد، دوباره برميگردند؟ اين سياهچالهها به نظر ميرسد به وضوح در همهجاي جهان هستي وجود دارند و حاضر هستند. اگر پيچ و تابهاي موجود در حفرههاي ماري (حفرههاي تكيني) باعث آشكار شدن يك چالهي جديد در بعد فضا – زمان ميشوند، پس ميتوان نتيجه گرفت كه جهان هستي مثل يك كفگير يا صافي فضايي در حال نشست كردن است؟ اگر اينگونه است، پس محتوياتش به كجا ميروند؟
۶) جهان هستي از چه چيز ساخته شده است؟
دريغ و افسوس كه اين سردرگمي همچنان ادامه دارد. فيزيكدانها دقيقاً نميدانند و مطمئن نيستند كه آنجا چه چيزهايي هست. در نجوم اينگونه مطرح ميشود كه آنچه شما ميبينيد، دقيقاً آنچه نيست كه وجود دارد. ستارهها، سيارهها و تودههاي غبار موجود در فضا از اتمهاي معمولي تشكيل شدهاند. اما براي هر گرم از اجرام معمولي در جهان هستي، چندين گرم اجرام ناديده و ناشناخته وجود دارد.
ما اين را از نوع حركت ستارهها ميدانيم. كهكشان راه شيري بيش از حد تند ميچرخد و اين براي نيروي جاذبه ايجاد مشكل ميكند كه همهي اجسام و اجرام قابل مشاهدهي بر روي آن را نگاه دارد. ستارههاي اطراف نيز اگر مقدار زيادي از اجرام و اجسام فضايي در اطرافشان در حال كشيده شدن نبودند، حتماً سقوط ميكردند. كهكشانهاي ديگر نيز همينگونه اند. حجم زيادي از مواد و اجرام ناديده و ناشناس در بين كهكشانها وجود دارند كه آنها را به دستههاي در حال جنب و جوش و آسياب كردن تبديل ميكنند.
اگر جهان هستي را يك كل در نظر بگيريم، آنگونه كه گسترش پيدا ميكند و پسزمينهي كهكشاني در حال ساطع كردن امواج گرمازا (پسفروزشهاي در حال محو شدن پس از انفجار بزرگ) يعني همهي اجزاي ظاهري و قابل رويت جهان هستي، به وجود يك اصل فراگير و نافذ اشاره ميكنند، يعني جهان پنهان هستي.
تئوريهاي اينچنيني در مورد ماهيت ماده يا "جرم تاريك" باز هم وجود دارند. از دستههاي بزرگ سياهچالههاي فضايي گرفته تا ذرات ريز تجزيه شده بر اثر انفجار بزرگ. اساساً در اين مورد، سه ايدهي اصلي وجود دارد. نخستين ايده، نظريهي "انرژي تاريك" است كه مانند اجرام محو و پنهان درون فضا به شكل يكسان و يكنواخت پراكنده شدهاند، رفتار ميكند. مشاهدات به ما نشان ميدهد كه اين اجرام ميتوانند بيش از دو سوم كل مواد جهان هستي را تشكيل دهند. نظريهي دوم، نظريهي "اشياي نوراني فشرده و حجيم" معروف به MACHO است. اشيايي مانند كوتولههاي قهوهيي فضايي! فضانوردان، برخي از آنها را كشف كردهاند اما براي تشكيل دادن باقيماندهي جهان هستي، اين اشيا بسيار ناچيز هستند.
در نهايت، اجزا و ذرات ريز زيراتمي مانند نوترونها را داريم. اين اجرام روان و سيال به سختي با ديگر اجرام و مواد تعامل ميكنند و بسيار گنگ و نامعلوم به نظر ميرسد كه آيا آنها به كرهي زمين هم وارد ميشوند يا نه. تعداد بسيار زيادي از آنها وجود دارند كه شايد هر گروه يك ميليارد نوتروني از آنها، فقط به اندازهي يك نوترون در برابر تمام مقادير موجود در گيتي به حساب بيايد اما احتمالاً اين ذرات جرم بسيار كمي دارند و بخش كوچك و ناچيزي از مواد و اجرام موجود در جهان را تشكيل ميدهند.
تئوريسينها معتقد به وجود نوع ديگري از مادههاي پرنفوذ هستند كه جرم قابل توجه و فراواني دارند و به عنوان WIMP يا "ذرات حجيم كمتعامل" شناخته ميشوند و آزمايشها براي به دست آوردن و جمعآوري آنها در حال انجام است.
ايدههاي عجيب و هيجانانگيز ديگري مانند مواد و اجرام پنهان شده در بعد چهارم يا وجود يك جهان ديگر در سايهي كهكشهانهاي شناخته شده نيز مطرح شدهاند. شايد ماهيت جهان تاريك، مركبي از بسياري چيزها باشد كه بسياري از آنها هنوز هم ناشناختهاند. آنچه كه واضح و مبرهن است اينكه به نظر ميرسد اتمهاي معمولي و رايجي كه ما و كرهي زمين از آنها ساخته شدهايم، تنها بخش كوچكي از كل جرم و مادهي موجود در جهان هستي را شامل ميشود كه بخش عمدهي آن را ناشناختهها تشكيل ميدهند.
۷) اين سوالهاي من از كجا ميآيند؟
هوشمندي و آگاهي انسانها از كجا ميآيد؟ چرا برخي الگوها و صفحات سلولي الكتريكي مانند صفحات سلولي در مغز، داراي احساس و انديشه هستند در حالي كه برخي ديگر از اين صفحات مانند سلولهاي سراسري در دستگاه گوارش يا دستگاه تنفسي احتمالاً چنين احساساتي را ندارند؟ يا از سوي ديگر، چگونه ميشود كه مفاهيم انتزاعي و غيرجسماني مانند تفكرات يا آرزوها ميتوانند الكترونها و يونها را به سمت مغز حركت دهند و دستگاه حركت فيزيكي بدن را تحريك نمايند؟
يا آيا اين سوالات فقط مغلطهي بيمعنا و بيمورد مفاهيم هستند؟ آيا فيزيكدانها اين سوالات را به راحتي پاسخ ميدهند؟ عدهيي فكر ميكنند كه اين سوالها براي فيزيكدانها، به آساني پاسخ داده ميشوند. ارتباط دادن جهان مادي و جهان معنوي، چيزي است كه اكثر فيزيكدانها از آن اجتناب و دوري ميكنند. اما اگر فيزيك مدعي باشد كه يك علم جهانشمول و عمومي است، ميتوان نتيجهگيري كرد كه آگاهي و معرفت علمي، تعريفي عام و تلفيقي از هر دوي اين مفاهيم است.
مكانيك كوانتومي به عنوان يك كليد در اين زمينه شناخته شده است. بيشتر به اين دليل كه ناظر بيروني، نقشي اساسي در تعريف و تعبير سيستمهاي كوانتومي بازي ميكند. اما هنوز راه زيادي مانده تا اين موضوع روشن شود كه تاثيرات كوانتومي ميتواند به كل دستگاه و مجموعهي نورونها و سلولهاي عصبي برسد يا نه.
شايد كليد رسيدن به پاسخ، رجوع كردن به تعريف زندگي است. هيچ كس نميداند كه دقيقاً چگونه، كجا و چه زماني، حيات شروع شد. شايد تلفيقي از مواد شيميايي بيجان، در ابتدا منجر به تشكيل شدن بدن يك موجود زنده شد. به نظر نميرسد كه اين اتفاق به شكل آني و لحظهيي و در يك مرحله افتاده باشد و بيهيچ گفتوگويي، ميتوان ادعا كرد كه يك فرآيند فيزيكي پيچيده و طولاني طي شده اما هنوز مشخص نيست كه اين سير تكامل حيات، از مشكلات و مسايلي است كه بايد در حوزهي فيزيك بررسي شود يا نه.
گاهي اوقات ادعا ميشود كه زندگي بر پايهي قانونهاي فيزيكي نوشته شده است. البته اين مساله درست است كه اگر اين قوانين اندكي متفاوت بودند، زندگي به طور كلي دگرگون ميشد اما هيچ چيزي در اين قانونهاي شناخته شده وجود ندارد كه جسم يا مفهومي را به ساماندهي در زندگي مجبور كند. اگر قانون حيات نيز در طبيعت وجود داشته باشد، نميتوان در لابهلاي قانونهاي فيزيكي آن را يافت كه خاستگاهش، نظرياتي چون تئوري اطلاعات و... است. علاوه بر اينها، يك سلول زنده، نوعي از مادهي ناشناخته و جادويي نيست كه يك سيستم و نظام بسيار پيچيدهي پردازش و تكرار اطلاعات است.
قوانين حاكم بر تئوري اطلاعات يا تئوري پيچيدگي، همچنان مورد استفاده هستند. در سطح مشابه و از سوي ديگر، همانطور كه اروين شرودينگر در دههي ۱۹۲۰ ادعا كرده بود، مكانيك كوانتومي نيز نقش مهمي در تاريخچهي حيات بازي ميكند.
هرچند كه قوانين مربوط به پردازش كوانتومي اطلاعات، به شكل قابل ملاحظهيي با سيستمهاي كلاسيك بيولوژيك تفاوت دارند اما ميتوانند كليدي براي حل اين مشكلات و پاسخ به اين سوالها باشند.
منبع : cph-theory.persiangig.com
از امروز یک سری مقالات مفید برای دوستان دانش آموزرادراین وبلاگ درج خواهیم نمود.باشد که مورد استفاده واقع گردد.بهنام
ابتدا کمی ازدانستنی ها می نویسیم:
|
انگور خطر بیماری های قلبی را کاهش می دهد |
|
محققان علوم تغذیه می گویند که مصرف انگور می تواند سبب تأثیر بر جدار داخلی عروق شده و کاهش خطر بروز بیماریهای قلبی عروقی را به همراه داشته باشد. به گزارش پایگاه خبری نیوز وایز در اینترنت، با این که گامهای مؤثری در درمان بیماریهای قلبی عروقی برداشته شده است ولی این بیماریها همچنان دشمن شماره یک بشر می باشند و بالاترین رقم آماری علت مرگ را در مردان بالاتر از 45 سال و زنان بالاتر از 65 سال تشکیل می دهند. در همین حال بیشتر راههای درمانی طی دو دهه اخیر بر درمان با روشهای جراحی قلب و عروق متمرکزبوده است. محققان مؤسسه تحقیقات کودکان کلمب آمریکا با بررسی تأثیر انگور که در قالب آب انگور بدون الکل تهیه شده بود بر بدن انسان دریافتند که این میوه می تواند تأثیر مثبتی بر بافت اندوتلیوم یا جدار داخلی عروق داشته باشد. این گزارش می افزاید: در شرایطی که جدار داخلی شرایین دچار مشکل شوند و یا به سبب تجمع چربی بر قطر آنان اضافه شود، فرد در معرض خطر بروز بیماریهایی نظیر سکته های مغزی و نیز مشکلات قلبی قرارمی گیرد. این بررسیها در حالی به ثمر می رسد که قبلاً نیز اثر مثبت انگور بر کاهش کلسترول خون و نیز کاهش بروز بیماری فشار خون ثابت شده بود. |
|
تلفن همراه برای سلول های خون زیان آور است |
|
دانشمندان اعلام نموده اند تششعات تلفن همراه بر روی سلامت سلولهای خون اثر نامطلوب دارد. به گزارش ایلنا، دانشمندان معتقدند تششعات تلفن و اثر متقابل آنان بر یکدیگر سبب به خطر انداختن سلولهای خونی می شود. از سوی دیگر، کارشناسان تلفن های موبایل بر این باورند این ادعای دانشمندان هنوز در حد تئوری است و برای اثبات مدعای خود دلیل و مدرک کافی ندارند. این اظهارات در حالی بیان می شود که برخی دیگر از کارشناسان مسایل بهداشتی درباره خطر استفاده از گوشی تلفن های همراه فراتررفته و به کاربران تلفن های موبایل درخصوص احتمال ابتلا به الزایمر و تومورهای مغزی هشدار می دهند. افزون بر این برخی از پژوهشگران معتقدند با وجود آنکه امواج رادیویی در مواردی خطرناک و مخرب اند، اما تششعات ناشی از گوشی همراه بسیار ضعیف است و توانایی اثر گذاری نامطلوب بر روی سلولهای خونی را ندارد. از هیمن رو، اغلب دانشمندان انجام تحقیقات بیشتر را به منظور یافتن پاسخ قطعی در این مورد ضروری می دانند |

























